کد خبر: ۵۲۱۶۸
۹۵۳ بازدید
۴ دیدگاه

تاملات فلسفی پیرامون مقوله ی " فهم " (3)

۹۴/۹/۱۴
۱۱:۴۷

هر چه شناختِ ما از جهان و طبيعت و انسان بيشتر و بهتر مي شود بالطبع شناخت و فهمِ ما از مسائل ديگري همچون زندگي نيز عميقتر و بهتر مي شود. هر فهمي مي تواند متفاوت با فهم هاي ديگر باشد و اين تفاوتِ فهم ريشه در تفاوتِ دريافتِ ما از جهان و طبيعت و خودِ انسان دارد. فهم ما از جهان پيرامونمان، همچون خود جهان هر لحظه در حال تغيير و تحول است. هر فهمي ريشه در جهانِ هستي و طبيعت و انسان دارد. فهم ما از جهانِ هستي، فلسفه نام دارد و فهم ما از طبيعت، علوم تجربي نام دارد که دانشهاي همچون فيزيک و رياضي و شيمي زاده ي اين علم است و فهمِ ما از انسان، علوم انساني نام دارد که دانشهاي همچون تاريخ، روانشناسي، جامعه شناسي و سياست زاده ي اين علم هستند. فهم ما بيشتر از سه حوزه ي فوق يعني جهانِ هستي، طبيعت و انسان تغذيه کرده و بهره مند مي شود. 
 هر جهاني آبستنِ معناهاي خاصي است! کسي که در عالمِ اساطير و يا در دوران جهالت زندگي مي کرد با کسي که در دوران ارتباطات و تکنيک زندگي مي کند، دنيا را دو گونه ي متفاوت مي بيند. فهمِ هر کسي در ارتباطِ مستقيم با جهان و عصري ست که در آن بسر مي برد. البته صحبتِ ما بر سرِ بهتر يا بدتر فهميدن نيست بلکه تأکيد بر مسئله ي تفاوتِ فهم هاست. فهمِ انسانها از هستي و جهان، سيال و متغيّر است و اين فهم در ارتباطِ با عصري ست که انسان در آن بسر مي برد. با شناختِ ويژگيها و خصوصياتِ هر جهاني مي توانيم به شناختي بهتر از مردمان آن جهان دست بيابيم. هر جهاني اقتضائات و نيازهاي خاصِ خودش را دارد که ممکن است با تغيير جهان و آمدن جهان و عصري جديد آن مسائلِ قبلي بلاموضوع و بي معنا شود. ما در طولِ تاريخ ، جهانهاي گوناگون و متفاوتي داشته ايم، در نتيجه با فهم هاي گوناگون از هستي و زندگي مواجه بوده ايم. هر کسي را با جهاني که در آن بسر مي برد بايد شناخت. فهمِ هر کسي از هستي و حيات درست در ارتباطِ مستقيم با جهاني است که او در آن بسر مي برد. جهانِ من متفاوت با جهاني است که ديگران در گذشته در آن زندگي کرده اند. پس فهمِ من نيز درست به همين دليل متفاوت با فهم گذشتگان خواهد بود. هر فهمي فرزند زمان خويش است و هر عصري آبستنِ معناهاي جديدي براي فهم ماست. هر کسي متناسبِ با عصري که در آن زندگي مي کند به جهانِ هستي مي نگرد و زندگي را مي فهمد. وقتي که جهانها تغيير مي کند، خواه ناخواه فهم ها و نگرش ها نيز تغيير خواهند کرد. فهم در ارتباط با جهاني است که ما در آن زندگي مي کنيم اما با تغيير فهم، جهان و عصر مي تواند تغيير يافته و با اين تغيير ما را نيز مي تواند وارد يک دنياي جديدي کند.
هرچه علم و آگاهي انسان محدود باشد، دنيايي که در آن زندگي مي کند نيز کوچک و محدود خواهد بود. در طول تاريخ هرچه بر مرزهاي آگاهي آدمي افزوده شده، مرزهاي جهاني که انسان در آن زندگي مي کرده نيز دستخوش تغيير شده است. انسان با روشنائي علم و آگاهي، تاريکيهاي جهاني که در آن بسر مي برد را به کناري مي زند تا اينگونه  بهتر بتواند به تماشاي واقعيت هاي جهانِ هستي بنشيند.
هر عصري، از منظرِ فهمِ خويش به هستي و جهان مي نگرد. فهمِ جديد در پيِ يافتنِ يک معناي جديد از دنياست و نه در پيِ يافتن يک دنياي جديد! اما با يافتنِ يک معناي جديد است که مي توان يک دنياي جديدي هم ساخت. 
 هر کسي متناسب با فهم و سطح فکرش و به اقتضاي زمانه و شرايطي که در آن زندگي مي کند ، پرسشهاي برايش مطرح مي شود. حقيقت، به ميزانِ پرسشهاي ما و متناسب با سطح و کيفيتِ اين پرسش ها برايمان آشکار مي شود. هر پرسشي فقط مي تواند بخش کوچکي از حقيقت را آشکار سازد. همه ي حقيقت هيچ وقت آشکار نمي شود چرا که همه ي پرسشها هنوز مطرح نشده است. پرسشهاي هر عصري در ديگِ "فهم" و "زمانه" ي همان عصر پخته مي شود و "حقيقت" متناسب با مزه ي اين پرسشهاست که لب از لب مي گشايد و سخن مي گويد. حقيقت از چشيدنِ مزه ي اين پرسشها هيچ زماني سير نمي شود. سکوتِ حقيقت نشان از بي مزگي پرسشهاست و نه بي جوابي حقيقت. حقيقت اگرچه که جاودانه و ثابت است اما فهمِ ما از حقيقت جاودانه و ثابت نيست. فهمِ ما از حقيقت همواره در حالِ تغيير و تکامل است. هر کس از منظرِ فهم و زمانه ي خويش به حقيقت مي نگرد.اگر همه، حقيقت را يکسان و يک گونه بفهمند، دنيا براي آدمي تنگ و تاريک و خشن مي شود و شور و نشاط و اميد از دامن طبيعت زندگي انسانها پرکشيده و دور مي شود. تنوع و گوناگوني فهم هاست که زندگي را براي آدمي همچون تنوع و گوناگوني موجود در دامنِ طبيعت، زيبا و دوست داشتني مي سازد. 
شکل گيري يک پرسش جديد در ذهن انسان مي تواند سرآغار يک راه جديد در زندگي آدمي باشد. طرح پرسش هاي جديد به منزله ي کشف راه هاي جديد در زندگي انسان است. پرسش جديد و تازه، سرچشمه و سرآغاز است. يافتن پاسخ هاي جديد براي پرسشي ثابت به منزله ي نگريستن به موضوعي ثابت از منظرهاي گوناگون است. طرح پرسش هاي جديد بسيار مهمتر از يافتن پاسخهاي گوناگون براي يک پرسش ثابت است.
از جمله داد و ستدهاي که هيچ مرزي نمي توان براي آن تعيين کرد، داد و ستدِ ميانِ فهم ها و يافته هاي گوناگون بشري است. داد و ستد تاريخي، ميانِ فهم هاي جاري انسانها همواره جريان دارد و در اين ميان جنگ و جدال و وفاق و آشتي لازمه ي طبيعي اين جريان و اقتضاي ذاتي آن است. در طولِ زمان همواره کشمکشي سازنده و پويا ميانِ فهم هاي گوناگون بوده و خواهد بود.
هستی هر لحظه در حالِ گسترش و  نو شدن است (در قرآن کریم نیز به این نکته اشاره شده است) پس پرسش و پاسخ های ما که داخل در این نظامِ هستی هستیم، چگونه می تواند که همواره کهنه و قدیمی بماند؟ هستی با این عظمت و گستردگی اش هر زمان و هر لحظه در حالِ نو شدن و تازه شدن است پس منی که در برابرِ عظمتِ بی انتهای هستی همچون قطره ای بیش نیستم، چگونه می توانم دمادم بر طبلِ کهنگی بکوبم؟ خالقِ هستی، درسِ تازگی و نوشدن را به ما می آموزد اما این نوشدن و تازگی چگونه اتفاق می افتد و بدست می آید؟ تنها و تنها با تازه و نو و دیگرگون شدنِ فهم و اندیشه. هر کسی به واسطه ی تازه شدنِ فهم و اندیشه اش هست که تازه می شود. 
آنکه همواره بر طبلِ کهنگی می کوبد در واقع او می خواهد که در برابر نظام هستی بایستد! اما نمی داند که خواه ناخواه در برابر اراده ی هستی سر تعظیم فرود خواهد آورد و به جریانِ همیشه جاریِ زندگی و حیات خواهد پیوست . 
در هستی هیچ لحظه ای شبیه به هم نیست. کهنگی در نظام هستی بی معناست. هر چیزی که نشانی از تازگی و نو بودن را دارد می تواند در ارتباط با هستی باشد. فهم های تازه و نو و دیگرگون هستند که بو و نشانِ هستی را دارند. هستی هر لحظه بو و عطری تازه دارد. هر "زمانی" بو و عطری مخصوص به خویش را دارد باید این بو را استشمام کرد و آنرا واردِ زندگی خود کرد. فهم های کهنه و محدود هستند که بوی کهنگی و ماندگی می دهند. 

فرج عزیزی

کانال تلگرامی صدای میانه اشتراک‌گذاری مستقیم این مطلب در تلگرام

نظر شما

۹۴/۹/۱۵ ۰۰:۵۶

 البته بسته به اینکه فلسفه را چه چیزی تعریف میکنیم باید گفت مطالب فوق فلسفی است یانه؟ و شاید کسی هم ادعا کند مطالب فوق به روانشناسی نزدیکتر است تا فلسفه!..،به هر حال نویسنده ارجمندتعریفی که از فلسفه داده اند اینست: فهم ما از هستی، که البته با تعاریف فلاسفه اسلامی همخوانی ندارد چون در فلسفه اسلامی پیش فرضی است که فهم ما مطابق با واقع است( البته منظور در علوم عقلی و فلسفی است) چون عقل انسان در ارتباط با عقل فعال است و مدعی است صور از ناحیه عقل فعال افاضهمی شود....،اما در غرب اینکه فلسفه چیست اتفاق نظری نیست! اما به نظر یکی از بهترین تعاریف از فلسفه و فیلسوف آنست که بگوییم فیلسوف گزارشگر عصر خویش است و طبق برخی تحلیل ها در اواخر هر دوره ای فیلسوف هر عصر بنیان و لایه های عمیقتر جهان بینی آن عصر را گزارش میدهد پس فیلسوف گزارشگر مبانی فکری عصر خویش است و در صدد فهم جهان نیست( بر خلاف فلسفه اسلامی) نویسنده  در ادامه گاه تحلیلی کانتی( نومنی و فنومنی) و گاه هگلی( سوبژکتیو) و گاه با پدیدار شناسی هوسرل بحث را پیش می برند...،  قابل تقدیر است

حوزه علمیه قم ع.ص

۹۴/۹/۱۵ ۰۰:۲۵

ضمن سلام و خسته نباشید خدمت شما آقای نائبی عزیز. در یکی از قسمت های قبلی مربوط به این نوشتار سوالاتی از متن پرسیده بودید که بنده نتوانستم در فرصت مناسب پاسخ آنها را برایتان بنویسم اما از نفس مطرح شدن سوالات شما که نشان از دقت نظر و آگاهی و علاقه شما به مطالب فلسفی داشت، خوشحال شدم. در ساحت اندیشه مطرح شدن سوال جدید مهمتر از یافتن پاسخ های جدید برای یک سوال ثابت است. هر پرسشی مثل یافتن یک راه جدید است و شما بهتر از بنده می دانید که مطرح شدن پرسش های جدید بیشترین کمک را به بسط و گسترش دانش بشری در حوزه های گوناگون کرده است. آری فلسفه سخت است و اساسا کار هر کسی نیست و ازینرو نیاز به صبر و حوصله ی فراوان دارد. فلسفه از جنس حرف های روزمره نیست بلکه فلسفه سخنِ زمان است و کسی که به ظاهر امور می نگرد از شنیدن این نوع از سخن ها محروم است. فلسفه، اندیشیدن به سخن زمان و یافتن راه های " آینده " است. من هنوز به این گفته ی هگل می اندیشم که، "تاریخ فلسفه، باطن تاریخ جهان است." تاریخ مجموع حوادثی است که در ظاهر زندگی انسانها رُخ داده و می دهد اما باطن این حوادث، ریشه در سطح فکر و اندیشه ی انسانها دارد و فیلسوف به دنبال یافتن نشانه های اندیشه و شنیدن صدای اندیشه ی انسانهاست. 

۹۴/۹/۱۴ ۲۰:۳۷

جناب عزیزی عزیز! از مطالب زیبایتان بسیار فایده می برم. مطالب شما موجب تلطیف این رسانه می شود. قلمتان پایاتر و فکرتان پویاتر باد.

پیشگیری از کرونا

از برخورد نزدیک با افراد دارای علایم بیماری خودداری نمایید.

اخبار روز