کد خبر: ۹۳۰۰۹
۱۷۶ بازدید
۴ دیدگاه

انسان خردمند 2

۹۸/۱۰/۲۲
۲۳:۵۷

انسان حیوانی خیالپرداز و قصه گو است. انسان تنها حیوانِ داستان ساز و داستان گوی تاریخ است. اگر قدرت خیالپردازی و قصه گوئی انسان رشد نکرده و متوقف می ماند، انسان شاید اکنون نیز در دوران اولیه ی شکار بسر می برد. خلقِ اساطیر، خدایان، باورها، فرهنگ ها، هنرها، و علوم ریشه در فعلیت یافتن این قوه و توانایی ویژه ی آدمی دارد. هراری این مرحله از زندگی انسان را مرحلۀ " انقلاب شناختی " می نامد و درباره ی آن اینگونه می نویسد، " به مدد ظهور قوۀ تخیّل، حتی انسان هایی با ساختار ژنتیکی مشابه که در شرایط زیستبومی یکسانی به سر می بردند قادر به خلق واقعیت های خیالی بسیار متفاوتی شدند که در هنجارها و ارزش های گوناگون تجلی می یافت. " ( انسان خردمند، هراری، ص 79 )

بیشتر مردم به چیزی که نمی بینند زودتر و راحتر باور می کنند تا چیزی که می توانند آنرا ببینند! مردم در طول تاریخ به دنبال باورهای خودشان حرکت می کردند باورهای که در اغلب موارد دیگران آنرا به آنها باورانده بودند. باور به اینکه مثلاً سبز بستن به یک درخت کهن سالِ خاص می تواند بیماری ما را شفا دهد و یا خواسته های ما را برآورده کند. این نوع باورهای خرافی و عامیانه باعث سوء استفاده های زیادی از مردم توسط عده ای فرصت طلب می شد. سوء استفاده هایی که بیشتر جنبه ی مادی داشت. " کاهنان و جادوگرها در طول تاریخ خدایان و شیاطین را خلق کرده اند...همة ماجرا بر محور داستان پردازی و متقاعد کردن مردم به باور کردنِ آنهاست." ( همان، ص 60 )

انسانها حولِ اسطوره ها، داستان ها و باورها و علایق مشترک گرد هم می آیند و بر مبنای هر یک از این اشتراکات، با هم همکاری می کنند. اگر چند نفر _ هرچند که همدیگر را خوب نشناسند _ به یک داستان مشترک باور داشته باشند این باور به یک داستان مشترک می تواند عامل همکاری مشترک میان آنها باشد. آنها معتقد می شوند که این باور مشترک می تواند از آنها محافظت کرده و در تأمین غذا و رسیدن به موفقیت به آنها کمک کند. باورها بیشتر ذهنی بوده و ساخته ی ذهن و تخیّل انسانها می باشند. با تولد و شکل گیری یک واقعیت خیالی، کم کم داستانی در حول محور آن خیال شکل می گیرد و بعد عده ای پیدا می شوند و این داستان را شنیده و می پذیرند و این پذیرش، مبنای عملکرد مشترک میان آنها می شود. داستانی که ساخته ی ذهن و خیال یک نفر بود کم کم تبدیل به باور عمومی شده و برای همه مقدس و با ارزش می شود!

اساطیر یک نوع " باور مشترک " میان عده ای از مردم است که آنها را دور خود جمع کرده و عاملِ عملکردِ مشترک میان آنها می باشد. مثل باور به وجود یک روحِ نگهبان در میان مردمان یک قبیله ی خاص. این " روح نگهبان " می تواند در قالب یک مجسمه یا بت حلول کرده و بواسطه ی وجود این مجسمه یا بت، در میان مردم آن قبیله " حضور " پیدا کرده و از آنها محافظت کند. " مجسمه ساز غار اشتادل شاید صادقانه به وجود روح نگهبانِ مرد شیر نما اعتقاد داشت. " ( همان، ص 62 )

روح باوری یا جاندار پنداری ( آنیمیسم ) متعلق به دوران شکار می باشد. در این مرحله بعضی چیزها یا بعضی مکان ها و یا بعضی حیوانات بخاطر داشتن یک روح خاص، مقدس به حساب می آمدند. خداباوری متعلق به دوران کشاورزی می باشد. در این دوران منشاء تقدس از زمین به آسمان می رود. در این مرحله انسان خدایان را پرستش کرده و برای آنها قربانی می کند و خدایان نیز در مقابل این کار " وعدۀ فراوانی محصول و باروری گله را می دادند." ( همان، ص 299 )

روح باوری محدود به مناطق و قبایل کوچک بدوی می شد. در منطقه ای یک چشمه دارای جان و یک نیرو روحانی بود و در یک منطقه دیگر و در میان مردم قبیله ای که در آنجا زندگی می کردند یک درخت دارای جان و یک نیروی روحانی بود. و در منطقه ای دیگر یک حیوان دارای جان و مورد احترام بود. مردم هر قبیله با باورهای خاص خودشان زندگی می کردند و نه نیازی به شناخت روح مورد احترام سایر قبایل داشتند و نه می خواستند که روح مورد احترام حاکم در میان مردمان قبیله ی خودشان را به مردمان سایر قبایل بقبولانند. زندگی محدود، نیازها و باورهای محدودی را در خود پرورش می دهد. در مرحله ی شکار، نیازها و باورهای انسانها محدود و قبیله ای بود. در مرحله ی شکار هنوز انسان خود را مالک طبیعت و موجودی جدای از طبیعت نمی دانست. انسان در طبیعت و مثل سایر حیوانات بوده و طبیعت خانه ی مشترک همه ی آنها بود. روح ( جان ) باوری مربوط به نیروهای طبیعت می شود و نه فراطبیعت. هرچه انسان از طبیعت فاصله می گرفت، خدایش نیز از محدوده ی طبیعت فراتر رفته و بیشتر به سمت آسمانها سوق می یافت. در این اوج گیری، وسعت عمل و محدوده ی نظر خدایان نیز افزایش می یافت. روح نامرئی حاکم بر قبیله، فقط محافظ افراد قبیله ی خودش بود و به خواست ها و نیازهای شخصی افراد همان قبیله پاسخ می گفت. اما خدایانی که در آسمان ها ساکن بودند مکانهای وسیعتری را تحت نظر داشته و با افراد زیادتری در ارتباط بودند. " ارواح بسیار کم اهمیت تر از خدایان بزرگ بودند، اما برای نیازهای دنیویِ بسیاری از مردم کفایت می کردند. هنگامی که شاه در پایتخت خود ده ها قوچ پروار را برای تقدیم به خدای بزرگِ جنگ قربانی می کرد و برای پیروزی بر وحشیان دعا می خواند، دهقان در کلبۀ خود شمعی برای پری درخت انجیر روشن می کرد تا پسر مریضش را شفا دهد. " ( همان، ص 300 )

کسی که به تک خدایی باور دارد و آنرا سرچشمه ی همه ی حقیقت می داند کمتر اهل تحمل و مداراست تا کسی که به چند خدایی باور داشته و معتقد به وجود خدایان چندگانه است. نگاه تک خداباورانه اغلب نگاهی سیاه و سفید بین است و نگاه چند خداباورانه بیشتر نگاهی خاکستری است. در نگاه تک خدا باورانه انسانها به باورمند    ( مؤمن ) و غیر باورمند ( کافر ) تقسیم می شوند و در نگاه چند خدا باور انسانها به هم کیشان و دگر کیشان _ که می توانند در کنار هم زندگی کنند _ تقسیم می شوند. دین های تک خدا باورانه به لحاظ سیاسی بیشتر از دین های چند خدا باورانه قابلیت ایدئولوژیک شدن را دارند. در نگاه ایدئولوژیک محور به همه ی انسانها از منظرِ باورمند و غیر باورمند بودن نگریسته می شود. نگاه ایدئولوژیک در عمل بیشتر مستعدِ تقابل است تا تعامل.

دو عنصر اصلی سازنده ی ایدئولوژی ها " تعصب " و " تبلیغ " می باشد. تعصب نسبت به یک باور خاص و تبلیغ همان باور حتی تا پای مرگ! همان باوری که خود را همه ی حقیقت و عاملِ خوشبختی انسان ها معرفی می کند. " چند خدا پرست ذاتاً بی تعصب است و کمتر ممکن است (( ملحدان )) و (( بی ایمان ها )) را بیازارد. حتی وقتی چند خداپرستان امپراتوری های بزرگ را فتح کردند نکوشیدند دین خود را به مغلوبان تحمیل کنند...از اتباعِ سراسر امپراتوری انتظار می رفت تا به خدایان و مناسک امپراتوری احترام بگذارند، زیرا این خدایان و مناسک حافظ امپراتوری بودند و به آن مشروعیت می دادند. اما این اتباع ملزم نبودند از خدایان محلی و مناسک و آیین های خود دست بردارند. " ( همان، ص 303 )

در ایدئولوژی، سیاه و سفید در مقابل هم قرار می گیرند و در فرهنگ، طیف های گوناگونی از رنگها در کنار هم می ایستند. وقتی ابرهای سیاه و سفید به هم می رسند گریزی از رعد و برق نیست و آنگاه که طیف های گوناگونی از رنگ ها در کنار هم قرار می گیرند ما شاهد نمایان شدن یک رنگین کمان زیبا در آسمان خواهیم بود.

در نگاه مطلق بین که به همه چیز با نگاهی سیاه و سفید می نگرد، هیچ مرز مشترکی میان سیاه و سفید وجود ندارد. مرز مشترک همان ناحیه خاکستری است. ناحیه ی خاکستری، ناحیه ای است که می توان در آن با هم آزادانه و بدونِ هیچ تقابلی ارتباط برقرار کرد. اندیشه ها و دیدگاههای گوناگون و حتی متفاوت می توانند در آن ناحیه با هم ارتباط برقرار کنند. گفت و گو مبتنی بر این ارتباط است. گفت و گو در مرزهای مشترک میان انسانها حرکت می کند. گلهای رنگارنگ گفت و گو در این فضای خاکستری است که امکان رشد و شکوفایی را می یابند. دنیای سیاه و سفید دنیایی سرد و یکدست و بی روح است. انسانها در طول تاریخ همواره به دنبال ارتباط با هم بوده اند. این ارتباط ها سطوحِ گوناگونی داشته است اعم از تجاری، فرهنگی، سیاسی، علمی و ... بدون امکان برقراری ارتباط، انسان همچون موجودی ضعیف و تنها اکنون در گوشه ای از نقاط ناشناخته ی تاریخ روزگار می گذرانید.

در نگاه ایدئولوژیک محور، هر دو طرف خود را عین حق و نظر و دیدگاه خود را حقیقتِ مطلق می پندارند. هر دو طرف می خواهند که عقیده و دیدگاه خود را به همه بقبولانند. ایدئولوژی به دنبال گفت و گو نیست بلکه بدنبال پذیرش و پیروی است. وقتی دو طرف از این اعتقاد و عقیده ی خود کوتاه نمی آیند، به ناچار زور و خشونت وارد میدان می شود. در گذشته های بسیار دور علتِ بیشتر خشونت و خونریزیِ میان انسانها تأمین غذا بود. درگیری ها بیشتر بخاطر شکار و شکارگاه بود. و یا تعیین محدوده ی کشاورزی بود که باعث اختلاف و درگیری میان گروههای مختلف انسانی می شد. در این دوره ها اعتقاد و باور کمتر عامل درگیری و خشونت بود. خشونت های بزرگ زمانی آغاز شد که پای باورها و اعتقادات وارد زندگی انسانها شد. بزرگترین جنگ های تاریخ یا جنگ های مذهبی بوده اند و یا جنگ های نژادپرستانه. در آغاز انسانها بیشتر بخاطر تأمین غذا و یا با خطرات طبیعی می جنگیدند اما بعد ها بیشتر بخاطر باورها و اعتقادات شان بود که در برابر هم قرار گرفتند. در دوران شکار هم انسان ها دارای یکسری باورها و اعتقادات خاصی برای خود بودند اما این باورها و اعتقادات ابتدایی، نقش اصلی و محوری را در ادامه ی زندگی و عملکرد آنها برعهده نداشت. یافتن غذا و سیر کردن شکم مسئله ی اصلی بود و نه داشتن باور یا اعتقاد خاص. " سخت می شود ثابت کرد مردمی که در جوامعِ بدون خط و نوشتار می زیستند بر پایۀ اعتقاد عمل می کردند، و نه ضرورت اقتصادی. " ( همان، ص 137 )

ادامه دارد...

کانال تلگرامی صدای میانه اشتراک‌گذاری مستقیم این مطلب در تلگرام

نظر شما

۹۸/۱۰/۲۳ ۱۳:۰۷

انسان خردمند فعلا در چارچوب سانسور زندگی می کند و خردش آنچنانکه باید نمی تواند شکوفا شود !

۹۸/۱۰/۲۳ ۱۱:۵۱

ممنون اقای عزیزی از مطالب تان لذت بردم لطفا ادامه دهید،تا شاید از این طریق تعدادی هرچند قلیل جذب کتاب و کتابخوانی شوند

۹۸/۱۰/۲۳ ۰۱:۵۵

آقای عزیزی عزیز با نهایت سپاس از مطالبتان در کنار موارد مفید و قابل توجهی که نگاشته اید باید عرض کنم درکل جامعه جهانی واختصاصا ایران از این نوع مباحث عبور کرده متاسفانه به اذعان بزرگان جامعه جهانی و ایران که متاثر است سودا زده شده است تفکر اقتصادی اولویت پیدا کرده بر همه چیز و مبنا قرار گرفته حرص و آز و بخل واقعیت امروز جامعه جهانی و ایران است که به فاصله طبقاتی دامن زده وبنوبه خود منشا معضلات اجتماعی و... دیگری شده با علم کردن دیوار مهربانی وتظاهر به گشاده دستی و بخشش گدا منشانه آن هم توسط نامهربانان نمی توان گفت برخی در جامعه ما سخاوتمندانه عمل می کنند از تظاهر تا واقعیت فرسنگ ها فاصله است

اخبار روز