کد خبر: ۲۱۹۰۶
۱۴۴۱ بازدید
۰ دیدگاه (۰ تایید شده)

درکمین گرگها

۱۳۹۳/۲/۹
۱۹:۳۲

روستای سفید خانی منطقه کندوان میانه جاده اش خاکی  و گردنه های خطر ناکی دارد.بخصوص فصل زمستان هر چه ارتفاع زیاد می شد.پوشش برف ولغزندگی جاده بیشتر می شد.ساعت 9 صبح سال 88 با هزار مکافات با پیکان شخصی  به جای خطر ناکی رسیدم.گردنه ای که شیب تیزی داشت.هرچه به ماشین فشار آوردم ماشین بالا نرفت وایستاد.باتجربه سالهای قبل فرمان راچرخاندم.تا ماشین به طرف شانه خاکی کنار کوه قرار بگیرد.تا در جنگ با سرخوردن ماشین به عقب به دره سقوط نکنم.در ان هوای سرد نه می توانستم جلو بروم ونه جرات عقب بر گشتن داشتم.چرا که با کوچکترین حرکت اشتباهی ته دره مهمان گرگها می شدم.حالا مهمان نوازی آنها سر جای خود.لاستیک عقب ماشین با آنکه یخ شکن بود.عهدبسته بود تجربه دیگری را به من بیاموزد.با روستا فاصله زیادی داشتم.هوا همرا با باد سرد اجازه نمی داد زنجیر چرخها را ببندم.ترس از گرگها هم بر آن شدت می داد.2 ساعت به امید گذر عابری پشت فرمان بودم.بدنم به هوای سرد عادت نداشت.چند سالی بود زیر صفر را تجربه نکرده بودم.جاده خلوت بود.کدام عاقلی در این هوای سرد از خانه بیرون می آید.حوصله ام سر رفت با چوبهای مخصوص کوهنوردی که همیشه همراهم بود.احتیاط راحلاجی می کردم به سرم می زد برای طی فاصله مانده تا روستا را پیاده طی کنم.اما ترس بر من غلبه می کرد.چراکه دایی مهربانم خدارحمت کند باگرگها جنگیده بود باآنکه پهلوان بود.گرگها شکستش داده بودند.

سردی هوا راز بقا را به من یاد آوری کرد.به فکرم رسید باد ماشین را خالی کنم.وراهی از میان برف ها برای زنده ماندن انتخاب کنم.بادلاستیک عقب ماشین را با احتیاط کامل کم کردم.جالب بود از ترس پایین می رفتم با نگاه به اطراف و پرهیز از برخورد با گرگها طرف راننده را کم کردم .رسید به آنطرف .از داخل ماشین به طرف صندلی عقب یک پشتک زدم.در صندلی پشتی آرام گرفتم.وبا احتیاط وچند بار پیاده وسوار شدن لاستیک دیگر را کم باد کردم.برفهای جاده را هم تمییز کردم.

مانده بودم چطور ماشین را به وسط جاده بکشم.چندسنگ پیدا کردم.با احتیاط ونگاه کردن به اطراف انها را به صورت ال شکل اجنبی با فاصله روی جاده قرار دادم. سرما خیلی اذیتم  می کرد.با طلب یاری از خداولطف او ماشین را عقب وجلو کردم تا ماشین وسط جاده قرار گرفت.سنگهای چیده شده هم کمک کرد تا ماشین به طرف عقب سرازیر نشود.کار خدا بود.نفهمیدم ماشین چطور بالا رفت.روستای سفیدخانی از بلندی معلوم بود. ماشین همکار مهربانم از دور چشمک می زد.تا شادی مرا برای بر گشتن بیشتر کند.دادا مهدی قربانی در مدرسه بود طبق معمول در گمنامی اش مشغول تدریس بود.نظم وانضباط اورا همیشه می ستودم.تا مرا دیدناراحت شد گفت چرا تنها آمدی.لااقل به من اطلاع می دادی.با هم می آمدیم.گفتم دادا تجربه که فروختنی نیست.خندیدوچند توصیه برای زنده ماندن در شرایط سخت را یادم داد.تا اینکه یکی از اهالی روستابا یک سینی بزرگ برای مهمان مانده براه مدرسه صبحانه سفارشی آورد.تاشیرینی این خاطره را با شیرین تر کردنش به دل سرما زده مهمان   جان تازه ای ببخشد.

کانال تلگرامی صدای میانه اشتراک‌گذاری مستقیم این مطلب در تلگرام

نظر شما

اخبار روز