کد خبر: ۸۳۲۵۵
۲۳۲ بازدید
۲ دیدگاه

خلاصه ای از کتاب حکایت دولت و فرزانگی

۹۷/۴/۱۰
۱۰:۵۳

نویسنده مارک فیشر

تلخیص محمود زرین

این کتاب مشتمل بر ۱۵ فصل و 115 صفحه می­باشد. حکایت جوانی که حسابدار یک شرکت تبلیغاتی کوچک است و رضایتی از شغل خود ندارد و فردی ناامید است به فکر ثروتمند شدن بارها خواسته استعفا دهد و نتوانسته. به ناچار به فکرش می­افتد که پیش عمویش که ثروتمند است برود تا از او پولی بگیرد یا اندرزی بشنود، عمویش پولی نمی‌دهد چون معتقد است این کار نمی تواند کمکی به او بکند

عمویش به او می‌گوید آیا می­دانی وقتی جان پل گتی ۲۳ ساله بود صاحب نخستین میلیون دلار خود بود و من به سن تو نیم میلیون دلار داشتم. آیا معتقدی تتها سخت‌ کوشی سبب دولتمندی مردمان می­شود؟ اگر چنین بود در این صورت باید کسانی که ده برابر تو درآمد دارند باید ده برابر تو کار کنند.

جوان را به دیدار دولتمند فرستاد که در شهر کوچکی در باغ بزرگ و زیبایی زندگی می­کرد.

جوان با باغبانی سالمند که همان دولتمند بود دیدار می‌کند و در این دیدار دولتمند به او می­گوید که چکی با رقم بزرگی بنویسد و این اولین قدم است تا یاد بگیرد که رقم های بزرگ را بنویسد.

دولتمند به او می گوید: جوانانی به سن و سال تو به میلیون دلار خود رسیده­اند و برخی بر سر مرز نخستین میلیون دلار خود هستند و در نهایت به او می­آموزد که باید از کارت راضی باشی، کسانی که ثروتمند هستند بازنشستگی برایشان مفهومی ندارد و عشق کار دارند و از طرفی باید بدانید که برای ثروتمند شدن اسراری وجود دارد. سالمند می گوید:بیشتر مردم معتقد نیستند که کسب دولت اسراری دارد و معتقد نیستند که می­توانند دولتمند شوند. اگر فکر کنی نمیتوانی دولتمند شوی به ندرت دولتمند می‌شوی پس باید با شور و شوق طالب آن باشی و بزرگترین محدودیت کمبود تخیل است.

دولتمند به جوان آموزش می‌دهد که باید فرصت و خطر را غنیمت شمرد و نهایتاً یاد می­دهد که چک­هایی با ارقام بزرگتر بنویسد.

به او می­گوید: اگر می­خواهی در زندگی موفق شوی باید مطمئن باشی که حق انتخاب داری، اگر پشتت را به دیوار بچسبانی و تلاش کنی موفق می­شوی و نباید منتظر باشی که همه امکانات را در اختیار داشته باشی در چنین حالتی به جایی نمی­رسی و درها را به روی خود می­بندی.

دولتمند جوان را با راه­ها و روش­های مختلف تحت فشار قرار می­دهد و او را مجبور به تلاش و تقلا می­نماید و نهایتاً حکایتی تحت عنوان آموزش ایمان را به او می­ آموزد و به او می­گوید به محض شناخت این رازها و راه­هایی اعتقاد به آن را خواهی دانست. علی رغم سادگی ­اش این راز چنان شگفت­ انگیز خواهد بود که قادر به فهم و باور کردنش نخواهی بود. از این رو باید اندکی ایمان داشته باشی و در سایه ایمان به این راز، می‌توانی صاحب همه چیز باشی.

در ادامه آموزش حکایت تمرکز بر هدف، ارزش تصور از خود و نهایتاً حکایت کشف نفوذ کلام به عنوان یکی از حکایت­ها اینگونه بود که به جوان نامه­ای می دهد و می گوید که برود به اتاقش و در آنجا نامه را بازکند.

جوان می‌بیند نوشته است "خدانگهدار" ناگهان صدایی می‌شنود، چاپگر کار کرده و برگه هایی را بیرون می ریزد که روی آن نوشته است فقط یک ساعت از عمرت باقی است. جوان به تلاطم می افتد و نفسش می‌گیرد به دنبال در می‌رود و متوجه می شود بسته است، جوان که دیوانه شده و در وضعیت خطرناکی بود فریاد می­کشد اما در مقابل فریاد صدایش را کسی نمی­شنود انگار همه کر بودند. بالاخره بعد از رهایی از این مخمصه جوان با عصبانیت از پیرمرد می­پرسد که این چه فیلمنامه غریبی است که اجرا کردی.

پیرمرد به او می گوید: آنها که فقط کلمات ­اند، مگر نگفتی که به نفوذ کلام اعتقاد نداری حالا ببین خودت به چه روزی افتاده؟!

دولتمند به او می­گوید: در آینده هرگاه با مشکلی مواجه شدی این تهدید را به یادت بیاور که جهان چیزی جز بازتاب ضمیر درونت نیست. اوضاع و شرایط زندگی­ات آیینه است که تصویر زندگی درونت را باز می­ تابد. به تهدیدی که تجربه کردی فکر کن. واقعی نبود ولی در تو چنان اثر کرد که گویی واقعی بود و تو تنها کاری که باید بکنی این است به ذهنت ایمان داشته باشی این همان چیزی است که بعضی به آن می­گویند ذهن ناهشیار پس از آن بهره کافی را ببر، باید به آن معتقد باشی و از آن بهره ببری.

در قسمتی از این کتاب دولتمند از جوان می‌خواهد که خواسته ­اش را به صورتی کاملاً روشن و با ارقام بنویسد تا ظرف ۶ سال میلیونر شود و برای آن فرمولی را ارائه می‌کند مبنی بر اینکه هر سال باید دارائی­هایت را دوبرابر کنی.

با این روش به هدفهای مالی ات خواهی رسید اما این واقعیت را بدانید که اگر شادمانی و نیکبختی را از دست بدهی همه چیز را از دست خواهی داد. دویدن به دنبال پول می­تواند به وسواس تبدیل شود و اجازه نخواهد داد کامی از زندگی ببری. فایده‌ای ندارد که جهان را داشته باشی اما روحت را از دست بدهی.

پول هم خادمی بی همتا و هم اربابی بزرگ است و تو نباید اجازه بدهی که پول اربابت باشد.

جان دی راکفلر یکی از بزرگترین دولتمندان جهان، در ۵۰ سالگی معده­ اش چنان کوچک و بیمار بود که نمی­توانست چیزی بخورد. او همیشه نگران بود که روزی پولم را از دست میدهم یا آشنا هایم سرم کلاه می­گذارند و پولم را از من می‌گیرند اینگونه افراد تلاش می‌کنند تا به ثروت هنگفت برسند بعد شروع می‌کنند و بعد به ترس از دست دادن ثروت دچار می شوند.

پزشک مشهور امیل کوئه به بیمارانش تجویز می­کرد که بگویند: "هر روز زندگیم از هر جهت بهتر و بهتر می­شود". این قاعده را هر صبح و عصر ۵۰ بار تکرار کن و در طول روز هر چه بیشتر تکرار کنی تاثیر بیشتری بر تو خواهد داشت.

ما گاهی اوقات به روشنی نمی‌دانیم که چه می‌خواهیم و چه چیز مایه خوشبختی ماست.

از خودت بپرس اگر قرار بود همین امشب بمیرم، همه کارهایی که می­خواستم را انجام داده­ام؟

باید کاری بکنی که دوستش داری در غیر این صورت خوشبخت نیستی اگر ۲۴ ساعت از زندگی ­ات مانده بود چه کاری انجام میدادی؟

به انجام رساندن آن چه از آن لذت می برید، این نبوغ راستین زندگیست. پس باید جراتش را داشته باشی که بی درنگ عمل کنی.

پیرمرد می‌گوید آموزگارم قاعده دیگری به من آموخته است و تکرار این قاعده به هنگام اضطراب یا عصبانیت آرامم کرده است《 بایستید و بدانید که من خدا هستم》 البته این فرمان خدا به انسان است.

دولتمند همه کتاب هایش را به او میدهد و می‌گوید بعضی معتقدند که کتاب ها یکسری چیزهای بی ارزش اند و خودشان جهان را می سازند از سوی دیگر برخی به تله اعتماد به هر آنچه کتاب ها می­گویند می­افتند. نگذار آنان که پیش از تو آمده‌اند به جای تو بیاندیشند و فقط چیزی را نگاه دار که فراسوی گذر زمان است.

جوان برای خداحافظی به باغ می­رود در نهایت پیرمرد را می­بیند که با گل سرخی و دستانش بر روی سینه قرار گرفته، انگار از زمان مرگش با خبر بوده است.

کانال تلگرامی صدای میانه اشتراک‌گذاری مستقیم این مطلب در تلگرام

نظر شما

۹۷/۴/۱۰ ۱۴:۴۶

جناب اقای زرین با سلام و عرض ادب و احترام . بسیار عالی و اموزنده بود دست مریزاد

اخبار روز