کد خبر: ۳۴۶۶۲
۲۷۶۳ بازدید
۴ دیدگاه

برای اولین بار در صدای میانه ؛

دستگیری وشکنجه دو روحانی میانه ای به روایت آیت الله احمدی میانجی / تصویر دیده نشده از حجت الاسلام حججی

۹۳/۱۱/۱۸
۲۲:۳۰

بارقه ای از تاریخ انقلاب اسلامی شهرستان میانه

 

( دستگیری وشکنجه دوروحانی  میانه ای به روایت آیت الله احمدی میانجی)

عبدالرحیم اباذری

اشاره

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

ای جوانان عجم جان من وجان شما

جمله گرد من زنید ای روشنان آب وگل

آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

ماه محرم سال 1399 قمری مصادف با آذر ماه 1357 که روحانی مبارز حاج سید سجاد حججی از نوفلوشاتوی پاریس به میانه برگشته بود ، هر شب در مسجد حاج میر حسین واقع درمحله  قبه نه نه و مسجد امام رضا (ع) واقع در خیابان برق به منبر می رفت وبرای انبوه مردم وجوانان سخنرانی حماسی  می کرد. همزمان  مرحوم آیت الله احمدی میانجی نیز در انجمن دین ودانش به منبر می رفت.تا این که ایادی رژیم تصمیم گرفتند ساعت سه بامداد شنبه 9/18/ 1357 ( هشتم محرم)  این دو روحانی متعهد را از خانه دزدیده و به ساواک تبریز انتقال دهند.

ادامه ماجرای تاریخی را از زبان مرحوم آیت الله احمدی مرور می کنیم :  

 « ناگهان دیدم درِ اتاقی که من داخل آن خوابیده بودم باز شد... ، دیدم که یک نفر می گوید : خودش است . تا گفت خودش است ، فهمیدم که مامورها به سراغ من آمده اند تا مرا بگیرند... با حالت عادی به سراغ لباس خود رفتم تا آن را بپوشم ، اما ماموران رسیدند و لباس مرا که همان قبایم بود بر سرم پیچیدند وچشمم را با آن بستند ویکی از آنها با ته هفت تیری که در دست داشت چند ضربه به من زدند ولی زمانی که می خواست ضربه بزند با احتیاط وارد می کرد.

سپس مرا گرفتند و کشاندند. من  هم آهسته حرف می زدم تا مادرم نشنود ونترسد ، زیرا ساعت سه نصف شب بود وهمه خواب بودند به هر حال کسی بیدار نشد.

مرا از اتاق بیرون بردند  ونگذاشتند تا کفش  خود را بپوشم. آهسته گفتم : چرا می کَشید : اجازه بدهید کفشم را بپوشم . گفت : بکَشید. مرا با پیراهن وژاکتی که پوشیده بودنم کشیدند . دقیقا  مانند آن بود که می خواهند یک گونی را بکشند. تقریبا مرا بدین شکل مساحت زیادی بردند تا این که به سر خیابان رسیدیم . آنجا مرا مانند یک گونی با فشار داخل ماشین کردند. به آنها گفتم : من خودم سوار می شوم ، چرا اذیت می کنید؟ جلوی دهانم را گرفتند . گفتم : دهانم را نگیرید ، من که داد وفریاد  نمی کنم.

به هر حال  نشستم  و ماشین راه افتاد. نفهمیدم به کجا می برند... درجائی ماشین را نگه داشتند و مرا از ماشین پیاده کردند وسوار یک نفر بر ارتشی کردند . در حالی که  دستم را از پشت بسته بودند در وسط ماشین نشاندند تا هنگامی که ماشین تکان می خورد ، تکیه گاهی نداشته باشم.

ناگهان متوجه شدم که شخص دیگری  را هم با آخ و اوخ می آورند، فهمیدم که این آقای حججی رفیق عزیزمان می باشد. او را هم با فشار آوردند و در وسط ماشین نشاندند و آقای حججی دائم آه وناله می کرد ، زیرا مقاومت  کرده بود  و همین مقاومت باعث شده بود که کتک بخورد و سرش بشکند. از طرفی زن و بچه اش هم با خبر گشته بودند و ناراحت شده بودند، اما من خودم را راحت کرده بودم ، زیرا مقاومت نکرده بودم تا کتک بخورم.

به هر حال او هم نشست ، هوا سرد بود  ، نفهمیدیم ما را به کجا می برند، بعد معلوم شد که تزدیک تبریز هستیم. سرانجام ما را وارد ژاندارمری تبریز کردند، سپس چشم هایمان را  باز نمودند ، خدا می داند این قیافه های خشنی را که در ژاندارم ها دیدم هنوز هم یادم نمی رود. آنها ما را از دستشوئی رفتن ، وضو گرفتن ون ماز خواندن محروم کردند ما را با قاچاقچی ها ی تریاک و تفنگ ، داخل یک اقاق کردند و در گوشه ای نشاندند.

افسر جوانی آمد و شروع کرد به ما توهین کردن و بد و بیراه گفتن... و سپس گفت : اگر شما را به من بدهند ، با شما چنین وچنان می کنم.او رفت افسر جوان دیگری آمد و گفت به آقای(آیت الله) قاضی گفتم که شما را گرفتند . شما را به زندان نمی برند به فرمانداری نظامی می برند و شما هم فقط بگویید سوء تفاهم شده است.

سپس ما را  با تشکیلات و تشریفات ، سوار یک جیپ ژاندارمری  کردند و اطرافمان را با مسلسل پوشش دادند بعد همان گونه عریان و سر و پای برهنه به فرمانداری نظامی بردند و داخل اتاقی نشاندند.

آقای حججی شروع به حرف زدن کرد . من چیزی نمی گفتم. بعد گفتیم ما می خواهیم با تیمسار بید آبادی صحبت کنیم.گفتند : اشکالی ندارد. او فرماندار نظامی  تبریز بود و بعد از پیروزی اعدامش کردند.پس از مدتی گفتند:  آقای تیمسار آمد . ما را با همان وضع وارد اتاق تیمسار کردند. دور تا دور اتاق سرهنگ ها و درجه دارها نشسته بودند.

تیمسار وقتی ما را دید ، گفت : « ای خدا رو سیاه شان کند ، چرا چنین کاری کردند؟ ما چند نفر در تبریز گرفتیم و احترامشان کردیم ، چرا اینها این گونه بد رفتار کردند. » ( ظاهرا برای دلجوئی این حرف ها را زد) خلاصه باز مقداری آقای حججی با آنها حرف زد و چیزهایی گفت ( در خاطرات خود آقای حججی این بخش مفصل آمده است) من فقط این جمله را گفتم : خوب اگر اینها ما را گرفتند ، این بر له رژیم بود یا علیه رژیم؟ تیمسار گفت:  آقا من عرض کردم که نفهمیده اند . شما با بزرگواری خود عفو کنید. سرانجام دید که وضع مان خیلی ناجور است ، دستور داد برای آقایان کفش بیاورید . ما گفتیم : نه ما کفش نمی خواهیم.

بر اثر شکسته شدن سر آقای حججی و کشیده شدن آن بر لباسم ، قبای من خونی شده بود... در این بین مرحوم آقای قاضی زنگ زد . تیمسار در جواب مرحوم قاضی می گفت : بله آقایان اینجا هستند . من در خدمتشان  هستم . الان موضوع را  بررسی می کنم . تیمسار  گوشی را زمین نگذاشته بود که سرهنگ شفقت استاندار تبریز زنگ زد. شفقت گفته بود  که خیلی سریع آقایان را به میانه برگردانید و از طرف من  از آنها عذر خواهی کنید و این چه کاری بود که  اینها کردند.

سپس تیمسار رفت و دستور داد که برای ما  کفش بیاورند. گفتیم ما کفش نمی خواهیم . ما لباس داریم . اگر قرار است آزاد  بشویم ، خودمان لباس داریم . گفت : نخیر نمی شود  باید لباس بپوشید.

بعد دستور داد  که بروید  فلان حمام را آماده کنید تا آقایان حمام کنند. البته  این حمام رفتن ما به این دلیل بود تا مقداری از آثار کتک خوردن آقای حججی شسته شود. خلاصه  ما را به آسایشگاه افسران  بردند . آنجا خودمان را شستیم وبرای آقای حججی هم دکتر آوردند تا زخم سرش را پانسمان کند. بعد یکی از افسران ما را با ماشینی به خانه آقای قاضی برد و تحویلمان داد.

ما که وارد منزل آقای قاضی شدیم ، ایشان به دیدن ما آمد وبعد رفت برای ما لباده ، قبا و عبا بیاورد.مرحوم قاضی گفت : این لباس ها را پس نمی گیرم. اینها را به خودتان می دهم. برای من یک عبا وبرای آقای حججی یک لباده آورد.

همان روز ( هشتم محرم) بعد از ظهر به میانه بر گشتیم ، تقریبا شب شده بود.  مردم از آن ساعاتی که اینها از روی نادانی ما را گرفته بودند در داخل مساجد متحصن شده بودند و اعلام کرده بودند ما خواهان بازگشت این دو نفر هستیم...

پس از رسیدن  به میانه در ابتدا به خانه آقای حاج شیخ هادی نیری ، روحانی بزرگ شهر رفتیم و ایشان به ما اظهار محبت نمود و بعد به مسجد رفتیم تا از مردم تشکر کنیم. آخر مردم از صبح تا 10 شب در مسجد بودند.

فردای آن روز ، تظاهرات مهمی ( راه پیمایی سرتاسری تاسوعا وعاشورا) انجام شد .... تظاهرات از مسجد شروع شد و من در خیابان صحبت کردم . وقتی مردم از مسجد بیرون آمدند ، آقای حججی  بالای ماشین رفت وصحبت کرد، اما من دو سه کلمه بیشتر  حرف نزدم. به هر حال این گرفتاری ما بود که خیلی در مردم تاثیر گذاشت.» ( خاطرات فقیه اخلاقی ، آیت الله احمدی میانجی ، صص 280تا286)

تصویر صدای میانه

این عکس در منزل مرحوم آیت الله قاضی طباطبایی  بعد از این که ماموران ایشان را تحویل قاضی دادند گرفته شده است.

همان طوری که می بینید آقای حججی مچ دستش وسرش شکسته شده وپانسمان برداشته است واز ناحیه کمر نیز آسیب جدی دیده بود.

جالب است وقتی آقای حججی در انتهای راهپیمایی سرتاسری روز تاسوعا وعاشورا جلوی هتل سولماز ، کنار جاده ترانزیت تهران – تبریزدر میان هزاران نفر به سخنرانی پرداخت وصدایش در داخل ژاندارمری واقع درروبروی شرکت نفت به گوش کماندو هایی که دیشب ایشان را کتک وشکنجه کرده بودند ، رسید  آنها نخست باورشان نشده بود که این آقای حججی است  چون  شکنجه  و کتکی که به ایشان زده بودند پیش بینی شان این بود که حد اقل سه  وچهار ماهی وی در بیمارستان بستری می شود و از دست وی راحت می گردند اما وقتی خبر چینان سخنرانی وی را تایید کردند خوف و اضطراب و خشم و کینه سراپای وجودشان را دوباره فرا گرفته بود.

در آستانه  سی وششمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران ، یاد ونام این دو روحانی را گرامی می داریم که یکی در عرصه علم واخلاق و دیگری در میدان مبارزه وجهاد ، الگوی تمار عیار برای ما بودند.

امیدواریم قدر ومنزلت شخصیت ها و رفرزندان واقعی انقلاب را بهتربدانیم و از آدم های ریا کار ، پر مدعی ، فریبکار وهزار چهره دوری جوییم ، به قول شهید مطهری  این درست نیست که انقلاب فرزندان خود را می خورد، بلکه غفلت از نفوذ آدم های بی تفاوت و رخنه فرصت طلبان است که فاجعه از بین بردن فرزندان واقعی انقلاب را فراهم می کند.

 

 

 

کانال تلگرامی صدای میانه اشتراک‌گذاری مستقیم این مطلب در تلگرام

نظر شما

۹۳/۱۱/۱۹ ۱۶:۴۰
با سلام و تشکر انقلابی بودن سخت نیست.انقلابی ماندن سخت است.
۹۳/۱۱/۱۹ ۱۵:۵۸
ممنون از خبر رسانیتون
۹۳/۱۱/۱۹ ۱۵:۴۷
حاج آقا حججی یکی از روحانیون شایسته ومبارز استان بوده وافتخار شهرستان میانه میباشند ایشان دردورانی که امام جمعه ونماینده مردم درمجلس بودند بسیارپرتلاش فعال بودند بامردم رو راست صادق بودند باریاوتزویز دروغ مردم راگول نمیزدند علی وار زندگی میکردند بطوری که قبل از انقلاب وهنوز هم درساختمان چوبی زندگی میکنند
۹۳/۱۱/۱۸ ۲۲:۳۹
از حاج آقا اباذری تشکر دارم که این ماجرا را برای صدای میانه ارسال کردند تا برگی دیگر از تاریخ انقلاب میانه را ورق بزنیم .

اخبار روز