
خدا رحمت کند سهراب سپهری عزیز را که یک قطعه ماندگار همه پسند دارد که هر قشری آن را به نوعی استفاده کند و دست آخر هم بشود با آن شوخی کرد و شرح حال نوشت! این طنز را دانشجویان یک دانشگاه برای ما ارسال کردهاند که گویا خیلی آشناست و زیاد هم منتشر شده ولی با تغییراتی حالا به دست ما رسیده است.
اهل دانشگاهم
رشته ام علافیست
جیبهایم خالی ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب...
اهل دانشگاهم
قبلهام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست!
«چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید»
باید از آدم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
و به آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!
کار ما نیست شناسایی هردمبیلی!
کار ما شاید این است
که مدرک در دست
فرم بیگاری هر شرکت بیپیکر را
پر بکنیم...