کد خبر: ۳۴۰۶۲
۴۷۳۳ بازدید
۴ دیدگاه (۴ تایید شده)

زندگینامه ، تصاویر و خاطرات شهدای زینبیه و ثارالله (فاطمه زهرا(س)) - بخش نخست

۱۳۹۳/۱۱/۹
۲۲:۲۸

مقدمه :

سال 65 را برخی هم نسلان من به یاد نمی آورند سالی که میانه نامش بر سر زبانها افتاد ، نیروهای صدام در یک جنگ نابرابر با یورش به شهرهای بی دفاع ایران و مردم غیر نظامی ، میانه را هم از قلم نینداختند .

تصویر صدای میانه

کسانی که خاطرات آن روز را تعریف می کنند ، تصویر بسیار تلخی را ترسیم کرده اند یعنی به هر کس که در تیررس بود ضربه وارد شده است ، از دستفروش جلوی حمام بلور گرفته تاعابران پیاده ، از مدرسه گرفته تا بیمارستان ، از کودک دو ساله گفته تا افراد مسن .

بنا بر شایعاتی که درباره حمله هوایی عراق در شهر پیچیده شده بود مردم شهر با رفتن به روستاهای اطراف ، هر روز و هر ساعت خلوت تر می شد ، تا اینکه بالاخره دو روز تلخ در تاریخ میانه ثبت شد ؛ شنبه 11 و یکشنبه 12 بهمن 1365 .

بمباران هوایی در اولین روز از بعد از ظهر شروع شد و صدای مهیبی تمام شهر را  فراگرفت ، در و دیوارها خانه های مسکونی به واسطه اصابت بمب های هوایی و ترکش های آن لرزیده و شیشه ها شکستند .

در اثر اصابت موشک ها دستفروش جلوی حمام بلور با وسایلش پخش شد و به شهادت رسید ، یک کودک دو ساله در آغوش مادرش برای همیشه آرام گرفت در این روز علاوه بر اینها بیش از 10 نفر شهید شده و تقریبا 40 نفر مجروح شدند .

اما این تمام ماجرای تجاوز بعثی ها نبود و دشمن که گویا از شنیدن نام میانه و دلاورمردانش کلافه شده بود حملات را به روز دوم کشاند ، روزی که قرار بود جشن های هشتمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی همراه با تشییع جنازه شهدای روز اول برگزار شود ، صدامیان ساعت 10.30صبح  با یورش دوباره ، به خیال خود شادی مردم را بر هم زدند .

این بار هدف دبیرستان زینبیه و دبستان ثارالله (فاطمه زهرا) و دانش آموزان بی دفاع  بود ، دانش آموزان جوان و نوجوانی که کمک هایشان به رزمندگان بر سر زبان ها افتاده بود .

صدای ممتد آژیر خطر ، وضعیت قرمز را اخطار میداد ، دانش آموزان مدارس و مردم به پناهگاه ها و زیرزمین ها پناه می بردند که دو بمب به مدارس زینبیه و فاطمه زهرا(س) اصابت کرد ، سیلی از خون ، بدن های تکه تکه شده و سوخته ، پیکرهای نیمه جان و  ، گرد و غبار و ... صحنه هایی ست که هر کس در آن روز دیده به صورت متفق القول آنها را تعریف می کنند .

حملات  دیگری نیز در روز دوم به بیمارستان و سپاه صورت گرفته که سبب شهادت برخی از مردم عادی و مدافعین شهر شده بود ، انفجار و صدایش به حدی مهیب بوده که یکی از عابرین را به طبقه سوم بیمارستان پرتاب می کند  یا صحنه ای که فردی با سر بریده چندین متر به مسیرش ادامه می داده است .

پدر و مادران ونزدیکان هر کدام پی گمشده خود بودند ، برخی در حیاط مدرسه با اجساد روبرو شدند و برخی در بیمارستان .

این اتفاقات به زودی از مرزهای کشور فراتر رفته و رسانه های انگلیسی آن را تحت پوشش قرار می دهند ، رقیه وکیلی دانش آموز 7 ساله که به همراه سارا عزیزی و نسرین سیدین برای درمان به آلمان غربی رفته بودند در هواپیما و در پاسخ به سوال خبرنگار گفت : " صدام چشم های مرا کور کرد "

وقتی که خلبانان اسیر شده را آوردند ، گفتند : به ما گفته بودند که شهر خالی شده و به مناطق نظامی تبدیل شده اند و زمانی که رقیه کلانتری و رحیمه نیکنامی را از بیمارستان آوردند سروان باسل و ستوان عبدالعاصی از کرده خود اظهارندامت کرده و از امام و ملت طلب بخشش کردند .

بعد از این قضایا بیانیه و پیام های مهمی از سوی مجامع و رجل تراز اول منتشر شد که از جمله آنها می توان به پیام بنیانگذار انقلاب اسلامی در16 بهمن همان سال ، آیت الله خامنه ای (در زمان ریاست جمهوری) و بیانیه کمیسیون ملی یونسکو در ایران اشاره کرد .

سلسله مقالات راجع به شهدای  زینبیه و ثارالله (فاطمه زهرا(س)) و آن روزهای میانه در سه بخش و طی سه روز خدمت شما ارائه خواهد شد .

در این بخش و با نزدیک شدن به سالروز این فاجعه خونین به ذکر بیوگرافی و خلاصه خاطره های 19 تن از نزدیکان و شهدای دانش آموز می پردازیم :

خواهر اعظم اسلام زاده :

تصویر صدای میانه

... مادر در حالی که دست برادر کوچکمان امین را در دست دات راهی مدرسه شد می خواست اجازه اعظم را ا مدرسه بگیرد و به خانه برگرداند اعظم و امین  و مادر هر سه در مدرسه بودند که آژیر خطر می کشند و مادر امین را بغل می کند تاآسیبی به او نرسد ، بمب  ها را بر سر دخترکان می ریزند ، ترکش ها گلوی مادر را می برند و اعظم در گوشه ای به شهادت می رسد ... امین شاهد این فاجعه بود و مثل کابوس یک لحظه هم او را درخواب و بیداری رها نکرده است .

بخشی از پیام طاهره انصاری :

تصویر صدای میانه

زندگی مانند دریای بیکران است که وقتی انسان چشم به جهان فانی می گشاید هیچ نمیداند ، وقتی می فهمد که از سیاهی و دنیای نامفهوم راحت شده است از همه کس و همه چیز خشنود می شود ، برای انسان این دنیای خاکی و فانی کم کم اثر می گذارد و دل های پاک را به کینه ها و بدی ها تبدیل می کند .

مادر شهید رقیه ایمانی :

تصویر صدای میانه

شب حادثه خواب شتر سفیدی در مقابل خانه ما زانو زده بود ، چند بار آن را تکان دادم تا برخیزد و برود اما نرفت انگار منتظر کسی بود ، بعد رقیه را دیدم در حالی که مانتوی مدرسه را بر تن داشت آمد و سوار بر شتر سفید شد و رفت ، هر چه صدایش زدم نشنید ، آشفته و پریشان از خواب پریدم .

مادر سهیلا بکتاش :

تصویر صدای میانه

بعد از بمباران پیدایش نکردیم ، گویا همراه 15 نفر از دخترانی که در زینبیه مجروح شده بودند به تبریز اعزام شدند و از 15 دختر اعزامی تنها 2 نفر بازگشتند ، جنازه اش را پیدا نکردم و خودم نی موفق تشییع و تدفینش نشدم و حالا هم نمی دانم مزاری که اسم دخترم روی آن است به راستی مال اوست یا نه ...

مادر انسیه بهکار :

تصویر صدای میانه

از شب قبل می گفت فردا روز خوبی است ، روز عید است ، مدرسه را تزیین کرده ایم که مثل بهشت شده است ، لباس های جدیدش را که تازه خریده بود بر تن کرد و چنان به خوش می رسید انگار میخاست به عروسی برود ، با رفتنش به مدرسه مخالفت کردم ، در حالی که به شدت گریه می کرد گفت : مادر اشتباه می کنی امروز مدرسه ما بهشت است و جشن داریم .

از اعضای خانواده رقیه بی باک :

تصویر صدای میانه

می دانستم که دلش برای پدرش تنگ شده و بهانه او را می گرفت امام نه آنقدر که ما را این همه آسان رها کند ، سعی می کردم دلداریش دهم امام بعد از رفتن پدر تا لحظه شهادت رنگ غم از نگاهش زدوده نشد ، تا اینکه حمله هواپیماهای دشمن و ترکش بمب و پاره شدن رگ ها قلبش را به پدرمان رساند .

پدر شهربانو پورحسن :

... ساعت 10.20 دقیقه بود و من سمت پنجره رفتم ، از پنجره مدرسه زینبیه پیدا بود و چند دقیقه بعد آژیر خطر کشیدن و هواپیمای عراقی را به چشم دیدم خیلی نزدیک به زمین پرواز می کردند ، به یکباره تمام وجودم را ترس گرفت ، می ترسیدم و دلم بشدت می تپید من عمر خود را کرده بودم و نگرانی ام فقط بخاطر شهربانو بود و یادم هست حضرت مهدی را به یاری طلبیدم چرا که صدای بمباران بلند شده بود و مدرسه زینبیه در دود و آتش گم بود .

از نزدیکان فریبا تذاکری :

تصویر صدای میانه

به سمت مدرسه رفتم و دیدم که دود زیادی همه جا را پر کرده است اول فکر کردم شرکت نفت است که می سوزد جلوتر رفتم . با در بسته مدرسه روبرو شدم به کسی اجازه ورود نمی دادند و دیدم که فریبا را کول کرده و به بیمارستان می برند ... راهی بیمارستان شدم ، قیماتی بود ، پر از شهید و زخمی و بالخره فریبا دوام نیاورد ... همیشه به وجود او افتخارکرده و شهادتش بیش از همیشه مایه مباهاتم بوده است .

پدر و مادر شهلا ثانی :

تصویر صدای میانه

شب حادثه را بعد سالها هنوز به یاد دارم و با دلی پرتشویش به  خواب رفته بودم که نیمه های شب خواب دیدم با لباسی زیبا در هیبت عروسان آسمانی نزدم آمدی و گفتی : مادر می خواهم جشن عروسی ام را در آسمان بگیرم ، مات و مبهوت زیبایی و نورانیتت شده بودم که دو فرشته تو را به آسمان بردند و با صدای گریه خود از خواب بیدار شدم و تورا در حال سجده یافتم . ملتمسانه گفتی حلالم کن مادر ... !

از اخبار رادیو خبر بمباران مدرسه زینبیه را شنیدم و راهی میانه شدم (در بندر بوشهر کار می کردم) ساعت 2 بامداد رسیدم و قبل از رفتن به خانه سری به زینبیه زدم وقتی در تاریکی شب ساختمان فرو ریخته مدرسه را دیدم ، بغض راه گلویم را بسته بود وبا خود می گفتم از میانه این همه آوار شهلای من چگونه می تواند جان سالم به در برده باشد ... راه خانه را در پیش گرفتم کسی خانه بود ... روز بعد که خانواده را پیدا کردم و خبر شهادت دخترم را شنیدم .

ملکه حضرتی :

تصویر صدای میانه

در روستای خورده بلاغ میانه به دنیا آمد، وقتی که بزرگ شد به همراه پسر دایی اش برای ادامه تحصیل به میانه آمد.

در فعالیتهای اجتماعی شرکت می کرد و از دیگران غافل نبود ، روز 12 بهمن 135 قبل ا ز رفتن به مدرسه روی کاغذی نوشت : " ن با خواست و اصرار خودم به مدرسه رفتم اکر اتفاقی برایم افتاد کسی را مقصر ندانید ..."

مادر مریم حنیفه :

تصویر صدای میانه

... پدر مریم در جبهه بود ... هر سه دخترم مریم ، ربابه و رقیه در دبیرستان زینبیه درس می خواندند ... لحظه ها به کندی قرن می گذشتند ، دلم به کار نمی آمد و مدام دور خودم می چرخیدم و در نهایت نتوانستم آرام بگیرم  ... چادر را سرک کرده و به سمت مدرسه رفتم و دعا می کردم بمباران زینبیه فقط یک شایعه باشد ... نزد خانم خوبستانی مدیر مدرسه رفتم و از او اجازه خواستم که دخترانم را ببرم امام گفتند که فقط می توانم یکی را با خود ببرم ...

مات و مبهوت مانده بودم که از میانه سه فرزندم باید کدام را از مهلکه بدر برم ، اول سراغ مریم رفتم اما هر چه کردم راضی نشد ، بعد رفته سراغ ربابه که رقیه را به زور همراه من راهی خانه کرد و گفت می خواهد کنار مریم بماند ، وقتی از در مدرسه خارج می شدیم ، مریم را دیدم که برایم دست تکان داد آن آخرین وداع من با مریم بود لحظه ای که هیچ گاه فراموش نمی کنم ...

ساعت 2 بعد از ظهر بود و ما پریشان در کنار جگر گوشه هایمان پر پر می زدیم که دوباره هواپیماهای دشمن آمدند و این بار بیمارستان هدف انها بود ... با اصرار پیکر دخترم را تحویل گرفتم و بدن پرترکشش را به خاک سپردم .

خواهر طیبه حیدری :

تصویر صدای میانه

خواهر شهید ، خدیجه حیدری که خود از جانبازان دبستان ثارالله است می گوید : هر روز طیبه مرا به مدرسه می رساند ... وقتی به دبستان رسیدیم نگران مقابل من زانو زد و مرا محکم در آغوش کشید و صورتم را بوسه باران کرد ... با دستم اشکهایش را پاک کرده و پرسیدم : آبجی چرا گریه می کنی؟ به جای پاسخ دست های طیبه دور من حلقه شدند من هم گریه ام گرفته بود ... آن قدر جلوی دبستان ماندم تا از نگاهم دور شد .

خدیجه می گوید : وقتی به هوش آمدم خودم را در بیمارستان دیدم ، پدرم در کنارم نبود یاد طیبه افتادم و با خود گفتم : خواهرم به من کلک زده ، او گفته بود مدرسه آنها را بمباران می کنند در حالی که دبیرستان مارا خراب کردند ... همه به دیدنم آمده بودند الا او ...

تا اینکه یک روز از اشک های بی وقفه مادر ... دانستم که دیگر طیبه به عیادتم نخواهد آمد و از آن به بعد باید راه مدرسه را تنها بروم ...

فرح خدابنده :

تصویر صدای میانه

دختری عفیف، پاکدامن و عاشق خانواده بود . در آخرین سال تحصیلی اش آماده دانشگاه می شد که آرزوی مادرش را به واقعیت تبدیل کند که مزدوران عراقی شهر و دبیرستان را بمباران کرده و تمام آرزوهای خانواده اش را نقش بر آب شد .

فاطمه داودی :

تصویر صدای میانه

آن روز وقتی مادرش اصرار کرد که به مدرسه نرود گفت : " شهید می شویم که می شویم باید بروم ."

وقتی شهید شد پیکر مطهرش تا دو روز شناسایی نشد تا این که یکی از همسایه ها او را از لباسش شناخته بود .

مادر افسانه ذوالقدری :

تصویر صدای میانه

... زینبیه در دود و اتش و خون گم بود . دست و پاهای قطع شده لباس های پاره پاره ، کیف و کتاب های غرق در خون ...

ساعت 2 بعدازظهر خسته از جستجویی که بوی جدایی می داد به بیمارستان رسیدم نگاهم به دنبال ردی از افسانه می گشت که دوباره هواپیماهای دشمن پیدایشان شد ، آمده بودند تا کار کسانی را که از زینبیه جان سالم به در برده بودند در تنها بیمارستان میانه تمام کنند .

بچه هایی که برای تشییع پیکر شهدا عاشقانه می رفتند خودشان غریب و بی هیچ تشییعی به خاک سپرده شدند .

یکی از دوستان رباب رضاقلیزاده :

تصویر صدای میانه

... همه جا در دود وسیاهی و گرد و غبار گم شد . فضا بوی دود و خون و باروت می داد و با صدای انفجار دوم ، یک لحظه چیزی نفهمیدم بعد که به خود آمدم دیدم توی چاله که در حیاط مدرسه بود افتاده ام ... چشمم افتاد به رباب رضاقلیزاده کنار درخت ، بی جان افتاده بود . باور نمی کردم این او باشد ، آخر ساعتی قبل با من شوخی می کرد و بچه ها را می خنداند ...

چند بار چشم هایم را باز کردم و بستم و خون دستم که جاری بود و دردی که تمام وجودم را فرا گرفته بود به من فهماند که بیدارم ، هیچ کابوسی نمی تواند به اندازه خاطره آن روز مرا دچار تشویش کند .

مادر زهرا سقطچی :

تصویر صدای میانه

... تازه نامزد کرده بود و وقتی برای مراسم خواستگاری آمدند اول چیزی که زهرا درباره ان پرس و جو کرد نماز بود و وقتی خواستگارش را فردی مومن و متعهد یافت ازدواج را پذیرفت .

صبح روز یکشنبه مثل همیشه آماده رفتن به مدرسه شد و با برادرها و خواهرهایش خداحافظی کرد و موقع رفتن گفت : من می روم اگر برگشتم که هیچ اگر برنگشتم حلالم کنید .

... بعد از مدتی جستجو جسدی را دیدم که چادر رویش کشیده بودند ... نمیتوانستم باور کنم از چادر و مقنعه اش خون جاری بود ... زهرا در همان لحظات اول در اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسیده بود ، مغزش متلاشی شده بود و دستش را روی قلبش گذاشته بود ... وقع دفن هرچقدر خواستند دستش را باز کنند نتوانستند و بهمان شکل دفنش کردند ...

زهرا رفت در حالی که لباس سفید عروسی به تن نکرده بود ، هر وقت خبر عروسی کسی را می شنوم یاد زهرا می افتم ، بعد به خودم می گویم که او بهترین لباس عروس را به تن کرد و رفت .

شیدا سیدین :

تصویر صدای میانه

شب حادثه مقاله ای نوشت تا در مراسم جشن 12 بهمن در مدرسه بخواند ، وقتی برادرش او را در حال نوشتن دید سر به سرش گذاشت و به شوخی گفت : شیدا ! وصیت نامه می نویسی ؟ هر دو خندیدند . دوباره برادرش به او گفت : فردا تو بمباران مدرسه زینبیه می میری ! شیدا با کمی مکث رو به برادرش کرد و گفت : " چه بهتر ! اگر قرار است آدمی روزی بمیرد ، همان بهتر که در جوانی و با شهادت ، دنیا را ترک کند "

پدرنسرین شیخ الاسلامی :

تصویر صدای میانه

پدرش با وجود ضعف جسمانی ، هر چند که غم و غصه و اندوه تمام وجودش را فراگرفته چون خانه و کاشانه اش بر باد رفته ، همسر و دو فرزندش در بمباران میانه شهید شدند ولی با روحیه ای عالی اظهار می کند : " به گل خیلی علاقه دارم وقتی نسرین به دنیا امد نامش را با گل هم نام خودش انتخاب کردم ، چون مثل گل لطیف و مهربان و بامحبت بود ... می توانم بگویم همه کاره خانه بود ... اصابت بمب به خانه و صحنه های دلخراش سه عزیزم را هرگز فراموش نمی کنم "

 

منایع :

زینبیه و ثارالله از بودن تا ماندن - جعفر شیخ الاسلامی

وبلاگ شهدای زینبیه

همایش نیمکت های سوخته

مستند شهدای زینبیه و ثارلله

***************

مطلب مرتبط :

زندگینامه ، تصاویر و خاطرات شهدای زینبیه و ثارالله (فاطمه زهرا(س)) - بخش دوم

تکرار / معرفی مدافعین شهر میانه در روز بمباران از زبان داریوش اردبیلی+ تصاویر / بخش پایانی

کانال صدای میانه در روبیکا کانال صدای میانه در تلگرام

نظر شما

۹۴/۳/۵ ۱۱:۱۰
شهدااز صدر اسلام مظهر قدرت ومظلومیت بودند وکشته شدن انسان مظلوم وقدرتمند مایه شکست اهریمنان وعروج خود شخص است که به بالاترین درجه رسیده است پس بنا به وصیت (((شهیده شیدا سیدین }}} چه بهتراگر قرار است آدمی روزی بمیرد ، همان بهتر که در جوانی و با شهادت ، دنیا را ترک کند " روحشان شاد
۹۳/۱۱/۱۱ ۱۱:۲۷
روحشان شاد
۹۳/۱۱/۱۱ ۰۸:۱۹
روحشان شاد و یادشان گرامی!
۹۳/۱۱/۱۰ ۰۹:۱۷
حماسه زینبیه و ثارالله نام میانه را در ایران و جهان به عنوان سمبل مقاومت مطرح کرد .

اخبار روز