کد خبر: ۱۴۴۶۶۱
۶۲۸ بازدید
۱۸ دیدگاه (۱۶ تایید شده)

«بی‌اعتنایی به ریشه»

۱۴۰۴/۷/۳
۱۳:۱۵

هم‌نشینی با پیشکسوتان آموزش، به‌ویژه آنان که سال‌ها در کلاس‌های ساده اما سرشار از شوق و دانایی زیسته‌اند، همیشه تجربه‌ای است سرشار از درک، درد و درس. 

وقتی پای صحبت یک معلم بازنشسته می‌نشینی، گویی ورق‌ زدن کتابی است که هر برگش، رد پای نسلی را در خود دارد. از صدای گچ روی تخته گرفته تا برق نگاه دانش‌آموزی که برای نخستین‌بار معنای «فهمیدن» را چشیده. اما در دل این روایت‌ها، زخمی هست که هنوز تازه است؛ دردِ نادیده گرفته شدن.

این تنها حکایت یک نفر نیست؛ صدای فروخورده‌ی نسلی‌ است که عمرشان را نه در حساب سود و زیان، که در کاشتن بذر دانایی صرف کرده‌اند. و امروز، در روزگاری که باید ثمره‌ی آن تلاش‌ها را با احترام ببینند، با دیواری از بی‌توجهی و سکوت روبه‌رو شده‌اند.

آنان چیزی فراتر از مزایا و تشویق‌نامه می‌خواهند. تشنه‌اند به احساس ارزشمندی؛ به اینکه هنوز هم، حتی در سکوت بازنشستگی، حضورشان دیده شود. می‌خواهند مطمئن شوند نهالی که روزی با عشق کاشته‌اند، هنوز هم در چشم نظام آموزشی، سبز و مهم است.

ما اما، به‌عنوان نسل امروز، باید این بغض‌ها را بشنویم. صدای آنانی باشیم که در سایه‌سار وجودشان قد کشیدیم. فراموش نکنیم: اگر امروز درختی شده‌ایم، ریشه در مهرِ آن معلمانی داریم که در سکوت کلاس‌های ساده، برایمان باران شدند…

ما، چراغ بودیم

در تاریکیِ جهل و نادانی؛

حالا که خاموش نشسته‌ایم،

کاش کسی ببیند

چین‌های پیشانی‌مان

هنوز هم

بوی عشق می‌دهد...

کانال تلگرامی صدای میانه اشتراک‌گذاری مستقیم این مطلب در تلگرام

نظر شما

۰۴/۷/۱۱ ۱۳:۳۲

همه به نوعی در خوب وبد قضیه نقش داریم اما آنان که در مصدر امور هستند تبعا بیشتر نقش دارند " هرکه بامش بیش برفش بیشتر"

۰۴/۷/۱۱ ۰۱:۵۰

چه کسی و کسانی باعث این اتمیزه شدن جامعه ما و از بین رفتن پیوندهای خانوادگی کاستی طبقاتی و مخالف اخوت های صنفی شدند؟ چه کسی سود برد؟ بازنده کیست؟ راه چاره چیست؟ 

۰۴/۷/۱۰ ۲۰:۲۲

درود بر شما . مانا باشید

۰۴/۷/۱۰ ۱۹:۳۳

سلام 

متشکرم

۰۴/۷/۱۰ ۱۹:۳۱

سلام،

بازنشسته‌ای شریف و بزرگوار با من درد دلی کرد؛ حرف‌هایش تلخ اما واقعی بود، از رنج‌هایی گفت که نباید نادیده گرفته شوند. من هم خواستم این درد دل رو به گوش جامعه برسونم. این حرف‌ها فقط یک گلایه شخصی نبود، صدای بسیاری از بازنشستگان بود که در سکوت مانده‌اند. پژوهش‌هایی انجام شده، اما درد را فقط با آمار نمی‌شود درمان کرد. تا زمانی که این مطالبه در دل جامعه زنده نماند و به خواستی جمعی و مداوم تبدیل نشود، تغییر واقعی رخ نمی‌دهد.

 

صدای این نسل را باید شنید، نه فقط شنید، بلکه پاسخ داد.

۰۴/۷/۱۰ ۱۳:۳۷

سلام آقای کاووسی مطلب خوبی نوشتید بخشی از علت وضع نا مطلوب اجتماعی که ذکر کردید را در بیان سعید معیدفر فر استاد دانشگاه دیدم که بخوبی ریشه یابی کرده
صفحه اصلی
اخبار اندیشه
۰ نفر
۹ مهر ۱۴۰۴ - ۱۸:۲۱
سعید معیدفر در نشست چالش های علوم اجتماعی در ایران بررسی کرد
چرا علوم اجتماعی در ایران شکست خورد؟ / دلیل تب داغ روان‌شناسی در ایران / مسیر برعکس علوم اجتماعی در ایران به دلیل غفلت از علوم سرزمینی
سعید معیدفر
چرا علوم اجتماعی در ایران شکست خورد؟ / دلیل تب داغ روان‌شناسی در ایران / مسیر برعکس علوم اجتماعی در ایران به دلیل غفلت از علوم سرزمینی
کلاس‌های درس دانشگاه دیگر آن شور و حرارت‌های سابق را ندارند. معتقدم چالش مهم علوم‌اجتماعی در ایران تضعیف شدن «نهاد جامعه» است؛ چون جامعه موضوع اصلی علوم‌اجتماعی است... چون «جامعه» تبدیل به «فرد» شده و آدم‌ها از جامعه گسیخته‌ و با جامعه بیگانه‌ شده‌اند، فرد دچار بحران‌های عمیق عاطفی، زیستی و اجتماعی شده بنابراین ما بیش از «علم اجتماعی» به «علم روان‌شناسی» نیاز پیدا می‌کنیم تا روح و روان فرد را درمان کند. گویا دیگر «جامعه» مسأله ما نیست و این «فرد» است که باید مورد بررسی و درمان قرار گیرد!

گروه اندیشه: دکتر سعید معیدفر رئیس انجمن جامعه شناسی ایران است. او در مطلبی که در صفحه اندیشه روزنامه ایران منتشر شده و حاصل خلاصه سخنرانی او با عنوان «چالش های علوم اجتماعی در ایران» در انجمن جامعه شناسی ایران است، به تحلیل دلایل عدم رشد و کارآمدی علوم اجتماعی در ایران می‌پردازد و در این باره سه چالش اصلی را مطرح می‌کند. از نظر او نخستین چالش وارونگی مسیر توسعه علم است. در جهان، علوم اجتماعی ابتدا خارج از دانشگاه، از طریق نظریه‌پردازی در پاسخ به مسائل حاد اجتماعی متولد شدند و سپس وارد فضای آموزشی دانشگاهی شدند. اما در ایران، این مسیر برعکس طی شد؛ علوم اجتماعی کار خود را با دانشگاه، مدرک و آموزش آغاز کرد و هرگز نتوانست "علم تولیدی" باشد و به یک "علم مصرفی" (صرفاً ترجمه و تربیت دانشجو) تبدیل شد.معیدفر دومین چالش را فقدان «نظریه سرزمینی» می داند. از نظر او دانشمندان ایرانی از نظریه‌پردازی متناسب با بستر تاریخی و جغرافیایی منحصربه‌فرد ایران غافل شده‌اند. در نتیجه، ایران فاقد یک «نظریه سرزمینی» است که بتواند مسائل و هویت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشور را در چارچوب بومی، شناسایی و حل کند، که این امر منجر به انباشت مسائل شده است. سومین چالش از نظر معیدفر غیاب «اجتماع علمی» منسجم است. او می گوید که نهاد حیاتی «اجتماع علمی» که در آن ایده‌ها خوانده، ارجاع، نقد و پالایش می‌شوند، در ایران وجود ندارد. فقدان این اجتماع باعث می‌شود که ایده‌های بزرگ و بومی نتوانند ریشه بدوانند و به نظریه‌های جامع تبدیل شوند. این چالش در علوم اجتماعی نمود بیشتری دارد زیرا موضوع این علم، خود «اجتماع» است. به عنوان یک چالش مرتبط، متن اشاره می‌کند که تضعیف «نهاد جامعه» (گسستگی اجتماعی و اتمیزه شدن) باعث شده که جامعه بیش از «علم اجتماعی» (که موضوعش جامعه است) به «علم روان‌شناسی» (که بر درمان بحران‌های فردی متمرکز است) نیاز پیدا کند. بنابراین جای این سوال باقی است که آیا اقبال گسترده به روانشناسی، نشانه یک خودآگاهی جمعی است یا در پس آن، زنگ خطری برای «فروپاشی امر اجتماعی» نهفته است؟ این گزارش در زیر از نظرتان می گذرد:

****

وقتی خلاف جریان علم حرکت می‌کنیم
روند شکل‌گیری «علوم‌اجتماعی» در جوامع مختلف موضوعی قابل‌تأمل است. در اغلب کشورها، علوم‌اجتماعی بیرون از دانشگاه متولد شده است. این امر در مورد علوم دیگر هم کم و بیش صادق است؛ به این معنا که خاستگاه بسیاری از علوم «دانشگاه» نیست بلکه بیرون از دانشگاه، اشخاصی با ذهنی مسأله‌مند و انگیزه‌هایی قوی برای یافتن پاسخ مسائل، به کشف علم رسیده‌اند. بعدها که این علوم، جوانب و ابعاد مختلف پیدا کرد پای‌شان به دانشگاه باز شد و دستورهایی برای «کلاس» و «آموزش» و «مدرک» و... شدند.


به عبارت دیگر، «جنبه آموزشی» علوم فرع بر «تأسیس و نظریه‌پردازی» این علوم شدند. حتی اغلب بزرگان علوم‌اجتماعی، طرد شدگان دانشگاه‌ها بودند به‌طوری که از سوی همکاران‌شان افرادی ناکارآمد و ناآگاه قضاوت می‌شدند؛ در حالی که واقعیت ماجرا این بود که چون آنان ذهن متفکر با سوژه‌هایی متکثر و عمیق داشتند ساز و کار روزمره دانشگاه‌ها قادر به فهم و درک آنان نبود. از این‌رو، قضاوت درستی در مورد آنان نمی‌شد. در اغلب کشورهای توسعه‌یافته روند شکل‌گیری علوم اجتماعی چنین بود که در نهایت به «رشد علم» در این کشورها ختم شد.

اما در ایران این مسیر کاملاً برعکس طی شده است. علم اجتماعی در ایران، کارش را از دانشگاه آغاز کرد یعنی ابتدا درس و کلاس و آموزش و مدرک و... را شکل دادیم تا علم‌اجتماعی در ایران تأسیس شود! چون این روند بر خلاف رویه معمول طی شد بنابراین علم‌اجتماعی هرگز نتوانست در ایران ریشه‌دار و کارآمد ظاهر شود و کارکردهای مصرفی پیدا کرد. علوم اجتماعی در ایران به‌جای اینکه «علم تولیدی» باشد «علم مصرفی» شد و نتوانست مولد باشد و مؤسس اندیشه و فکر و دانشی متناسب با این سرزمین شود. حتی «کرسی‌های نظریه‌پردازی» هم نتوانست علوم‌اجتماعی در ایران را از وجوه مصرفی‌اش فراتر برد.

غفلت ما از «نظریه‌ سرزمینی»
با وجود اینکه ایران تاریخی خاص و جغرافیایی منحصر به فرد دارد و سرزمینی ویژه به‌شمار می‌رود که شناخت این ویژگی‌ها می‌تواند در تحولات آینده ایران بسیار مؤثر باشد؛ اما متأسفانه دانشمندان ما از نظریه‌پردازی برای چنین نقش و جایگاهی غافل شده‌اند. به همین دلیل ما در ایران فاقد یک «نظریه ‌سرزمینی» هستیم؛ نظریه‌ای که قادر باشد مسائل‌مان را در این بستر تاریخی-جغرافیایی شناسایی کند و چهارچوبی ارائه دهد که طبق آن هویت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی‌مان را شناسایی کنیم.

چون فاقد چنین نظریه‌ سرزمینی برای شناسایی و فهم مسائل‌مان هستیم تبعاً با انباشت مسائل روبه‌رو شده‌ایم. علوم اجتماعی ما قادر به حل بحران‌های ما نیست و بیشتر در سطح «تربیت دانشجو» و «ترجمه کتاب» ظاهر شده است. حتی در زمینه تألیف هم نتوانسته‌ایم گام‌های بلند و قابل‌تأملی برداریم؛ هرچند ایده‌هایی بوده اما تعمیق پیدا نکرده است. چون مسائل‌مان نتوانسته در بستر «اجتماع علمی» ریشه بگیرد، عمیق شود و نهایتاً جایگاهی در فضای علمی پیدا کند. البته مدعی نیستم که هیچ نظریه‌ و ایده‌ای وجود نداشته است ولی نظریه‌ها به «اجتماع علمی ایران» ورود پیدا نمی‌کند تا پیرامونش بحث شکل‌گیرد، خوانده شود، ارجاع‌ شود، نقد شود و از دل این نقد و نظرها به یک «نظریه سرزمینی» برسیم چنانکه معیار و چهارچوبی برای سیاست‌ها و برنامه‌ها و سیاست‌گذاری‌های ما شود.

جای خالی « اجتماع علمی»
«اجتماع علمی» برای آینده علوم‌اجتماعی بسیار حیاتی است اما متأسفانه این نهاد در ایران به تدریج در حال از دست دادن اعضای خود در درون دانشگاه‌هاست. در بحث توسعه علم گفته می‌شود زمانی یک عالم علوم اجتماعی همچون وبر خلق می‌شود که خوانده شود، ارجاع شود، نقد شود تا از دل این تبادلات فکری و علمی، متفکری چون پارسونز ‌زاده‌ شود. اینچنین است که علم، توسعه می‌یابد و درخت علم به محصول می‌نشیند. اما در جامعه ما، عالم علوم اجتماعی نهایت کاری که می‌تواند انجام دهد این است که اگر صاحب ایده‌ای است خودش تلاش کند آن را در قالب کتاب یا مقاله‌ای ارائه دهد و خودش هم برای انتشار و تبیین آن دست به کار شود و در نهایت هم در همین حد متوقف می‌ماند.

چون ما فاقد «جامعه ‌علمی منسجم و سازمان‌یافته» هستیم که در آن ایده‌های متفکران ما مورد توجه واقع شود و آرای‌شان نقد شود و مورد ارجاع قرار گیرد. حتی گاه خلاف این را هم شاهد بوده‌ایم که نه تنها ایده‌ها در جامعه علمی مورد توجه قرار نمی‌گیرد بلکه صاحبان ایده طرد ومورد بی‌مهری دانشگاه و همکاران خود واقع شده‌اند. این یکی از مهم‌ترین چالش‌های ما در حوزه علوم‌اجتماعی است. البته ممکن است این کاستی در دیگر علوم هم کم و بیش وجود داشته باشد اما در علوم اجتماعی نمود بارزتری دارد چون این علم یک «علم اجتماعی» است و بیشتر از دیگر علوم به «اجتماع» و «جامعه علمی» نیاز دارد. دلیل اینکه اندیشمندان ما نمی‌توانند یک نظریه جامع و کامل در حد «نظریه سرزمینی» ارائه کنند این است که ما فاقد «اجتماع علمی» هستیم.

اقبال به روان‌شناسی در جامعه اتمیزه
موضوع علم اجتماعی «جامعه» است و نهاد جامعه در حال تضعیف شدن است؛ قبلاً با «زیست اجتماعی متکثر» از جمله خانواده، محله، قوم، طایفه و قبیله و... روبه‌رو بودیم اما اغلب حوزه‌های زیست اجتماعی ما تضعیف شده‌اند و گسترش فضای مجازی هم به این آسیب، شدت بخشیده است. حتی ما ردپای این آسیب را در دانشگاه‌ها هم شاهد هستیم. روزگاری دانشگاه‌های ما پر از نشست‌های متعدد با مخاطبان متکثر بود اما اکنون کمتر می‌توان از این شور و حرارت اجتماعات علمی در دانشگاه‌ها سراغ گرفت؛ حتی کلاس‌های درس دانشگاه هم دیگر آن شور و حرارت‌های سابق را ندارند. بنابراین معتقدم دومین چالش مهم علوم‌اجتماعی در ایران تضعیف شدن «نهاد جامعه» است؛ چون جامعه موضوع اصلی علوم‌اجتماعی است.

در جامعه اتمیزه شده(گسسته) که همه چیز بر محور «فرد» سامان می‌یابد رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی سعی می‌کنند بیشتر بر «علم روان‌شناسی» متمرکز ‌شوند چون «جامعه» تبدیل به «فرد» شده و آدم‌ها از جامعه گسیخته‌ و با جامعه بیگانه‌ شده‌اند. فرد به دلیل بیگانگی‌اش با زیست‌اجتماعی، دچار بحران‌های عمیق عاطفی، زیستی و اجتماعی می‌شود بنابراین ما بیش از «علم اجتماعی» به «علم روان‌شناسی» نیاز پیدا می‌کنیم که روح و روان فرد را درمان کند. گویا دیگر «جامعه» مسأله ما نیست و این «فرد» است که باید مورد بررسی و درمان قرار گیرد!

۲۱۶۲۱۶

۰۴/۷/۹ ۱۴:۳۷

آقای کاووسی اظهر من الشمس است آموزش و پرورش بی ریشه است . متعجم شما بعد ۳۵ سال خدمت در این نهاد چطور این مساله رو نشناختید ؟ پیشنهاد می کنم ضعف ها و مسایل و چالش های آموزش و پرورش بعد از انقلاب رو در یک مطالعه پژوهشی قرار بدید یکی از مسائل آن را به بازنشستگان این نهاد قرار بدید . و به جامعه اعلام کنید که بازنشستگان از آموزش و پرورش چه انتظاری دارند و چگونه می توانند در این دوران نیز نقش تعلیم و تربیتی خود را ایفا کنند . دکتر این نوشته شما رو خوب ارزیابی نکردم متاسفانه

۰۴/۷/۸ ۱۶:۵۹

دوست عزیز،

لطفاً اگر فرصت کردید متن را دوباره مطالعه فرمایید. هدف چیز دیگری بود.

۰۴/۷/۸ ۱۶:۵۷

دوست عزیز، هدف متن با آنچه شما فرمودید، همسو نیست.

۰۴/۷/۴ ۲۲:۵۹

متاسفانه وزیر ، مدیران کل وروسا آموزش و پرورش در سطح کشور هیچ مسوولیتی در قبال بازنشستگان احساس نمی کنند . هر چند خودشان هم دیر یا زود به این گروه می پیوندند اما متاسفانه زمانی که مسوولیت دارند بازنشستگان را کلا فراموش می کنند . این نگاه به آموزش و پرورش متاسفانه فراموش کردن ظرفیت های این گروه در پیشبرد اهداف تعلیم و تربیت است . بی توجهی به بازنشستگان خود آثار تربیتی نادرستی در جامعه بوجود می آورد .

۰۴/۷/۴ ۲۲:۰۴

از آموزش و پرورش ، بازنشسته های این وزارتخانه دراین مدت زیاد گفته و نوشته شده است ، بنظر بنده سکوت کنید بهتر است ، اینقدر شرافت معلمی را با چنین واقعیاتی خدشه دار نکنید ، جامعه خود این نوع حرکات را بخوبی میبیند ، معلم بازنشسته ای که عمرپربهای خودرا در پارک ها میگذراند وبا زخم درون زندگی میگذراند برایش کافی است ، لطفاً بیش از این آبروی معلم را نبرید ، کمی هم از بازنشسته ای فولاد و بانک ها و شرکت نفت بنویسید و از راهیان آنها ذکر کنید ، در اینصورت غیرمستقیم جامعه از وضع وخیم معلمان بازنشسته بیشتر آگاهی پیدا میکنند

۰۴/۷/۴ ۱۰:۳۳

درست است که میزان حقوق تعین شده در کلیه صنفهای وابسته بدولت خیلی پایین است. لیکن اخیرا وزارت آموزش و پرورش تدبیر کرده و نسبت به سایر صنوف خدارو شکر دریافتی بهتری دارند. چرا از باز نشستگان اداره مخابرات. نیرو .سمت.کشاورزی و ....‌‌یاد نمیشه که پایینترین دریافتیها رو دارند. خیلی فرق نزاریم در کارمندان دولت اکثرا هشتشون گرو نهشونه.

۰۴/۷/۳ ۲۲:۳۳

دوستان خوبم،

حرف دل شما رو، از نگاه یه بازنشسته نوشته ام؛

فقط با زبانی کمی متفاوت.

۰۴/۷/۳ ۱۷:۳۶

خداوند به همه معلمان بازنشسته طول عمر باعزت عنایت کند و شما جناب کاووسی را پایدار بدارد

۰۴/۷/۳ ۱۴:۴۲

از قصه می گویی و از غصه نمی گویی ؟ از لذت یادگیری می گویی و از ذلت تبعیض نه ؟ در کشوری که یک بنگاهی بیسواد درس نخونده در صدر نشیند و دکترای جامعه کاسه گدایی به دست بگیرد و در ته نیز جا پیدا نکند . شما چه انتظاری از پیشرفت و توسعه دارید . آقای دکتر یک بنگاهی بیسواد : منزل ویلایی دارد . شاسی بلند خارجی سوار می شود . باغ ویلا هم دارد . هر سال حداقل ۵ سفر خارجی تفریحی همراه با خانواده دارد . هر چه از امکانات و تجهیزات زندگی لازم دارد فورا تهیه می کند و زندگی اشرافی و پر زرق و برقی دارد . شما با مدرک دکتری با ۳۵ سال خدمت در آموزش و پرورش از امکانات و مستعلات زندگی چی داری ؟ سالانه چند سفر خارجی داری ؟ آخر هفته در کدام باغ ویلا جوجه سیخ می کنی ؟ درآمد ماهانه ات کفاف خرجی ماه می کند ؟ چه خوردویی سوار میشی ؟ همون ماشین اس دی ۲۰ سال پیش را داری ؟ و ... دلت به چه چیزی خوشه ؟ به اینکه چند نفر را باسواد کردی ؟ و ....

۰۴/۷/۳ ۱۴:۳۱

آقای دکتر دیده شدن یک بحث دیگری است که قلم رسای شما گفته شد . اما مهم تر از دیده شدن زخم کهنه تبعیض و ناعدالتی است که خانواده آموزش و پرورش هم در درون و هم در بیرون سازمان پرسنل را آزرده خاطر و ناامید کرده است . خود شما از پیشکسوتان آموزش و پرورش هستید و در درون این تبعیض و ناعدالتی و نابرابری قرار دارید . با مدرک دکتری به حداقل ها قناعت کرده اید البته مجبور به قناعت هستید چون راه دیگری ندارید . معلمان بعد انقلاب تا کنون همواره از تبعیض و بی عدالتی نالیده اند و فریاد آنان به جایی نرسیده است .همیشه با صفات و عناوین قلمبه و ... فریب خورده اند . افسوس این عمر که در بی عدالتی سپری شد .

اخبار روز