کد خبر: ۴۸۰۴۰
۱۰۹۲ بازدید
۸ دیدگاه

خاطراتی از حضور طلاب میانه ای در جبهه ها - بخش نخست + تصاویر

۹۴/۷/۶
۲۲:۴۲

 

خاطراتی از حضور طلاب درجبهه ها

(بمناسبت هفته دفاع مقدس)

عبدالرحیم اباذری

 خرداد 1363 (اواخر سال تحصيلى 63-1362)بود و طلاب مدرسه ى ولى عصر (عج) تبریز آماده ى امتحان آخر سال می ‏شدند. ناگهان از جبهه خبر رسيد، بچه‏ هاى لشكر عاشورا در چند روز آينده از منطقه ى پاسگاه زيد، برنامه ى حمله به قصد تصرف شهر بصره دارند و اين عمليات اگر درست انجام پذيرد در نوع خود كم نظير و در سرنوشت جنگ و انقلاب تأثير مهمى خواهد گذاشت. اين خبر برنامه ى امتحانى مدرسه را به هم زد و حال و هواى جبهه را بر فضاى مدرسه حاكم ساخت. طلاب مدرسه پروانه وار در پوست خود نمى‏گنجيدند. هركس در تلاش و تكاپو بود تا هرچه زودتر به يك نحوى خود را به منطقه برساند. به پيشنهاد و اعلام آمادگى اكثر طلاب و با موافقت مدیر وقت مدرسه  حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمود لطيفى، درس‏هاى مدرسه تعطيل شد و امتحانات نيز تا اطلاع ثانوى به تأخير افتاد و طلاب مدرسه به طور دسته جمعى به استثناى چند نفر كه عذر خانوادگى و موانع ديگر داشتند، آماده اعزام به جبهه شدند.

من به همراه آقايان: ابراهيم قارى،  مرحوم محمد على كريمى، اكبر ربانى، چون معمم بوديم، از سازمان تبليغات تبريز به عنوان روحانى رزمى - تبليغى برگ مأموريت گرفتيم. بقيه طلاب از بسيج اعزام شدند. روز اعزام 26/3/1363 بود. در اين روز از سراسر شهرها و روستاهاى آذربايجان جهت اعزام به جبهه به تبريز آمده بودند. در ميدان راه آهن تبريز براى اين اعزام  مراسم ويژه برگزار و ازدحام جمعيت خيلى پرشور و حماسى شده بود.

آيت اللّه‏ ملكوتى امام جمعه وقت و ساير شخصيت‏هاى سياسى، اجرايى و مذهبى استان در مراسم حضور داشتند. شاعر بزرگ سيد محمد حسين شهريار نيز در اين مراسم تاريخى، اشعارى را كه در تجليل از رزمندگان اسلام سروده بود براى حضار خواند. از طلاب همشهرى آقايان: رضا بيرامى( شهید در کربلای5) و رضا نعمتى هم جزو اعزام شدگان بودند.

در این اعزام با چند نفر از همشهريان رزمنده نیزكه در اين اعزام با ما بودند از جمله آقايان: سيد منصور فرقانى و مرتضی هاشمى فرزند احمد آقا هاشمى همسفر شديم. قبل از حركت قطار در كنار قطار چند عكس يادگارى به همراه دوستان از ما گرفتند.

حضور طلاب میانه ای درجبهه ها  - بخش نخست + تصاویر

(ازچپ به راست : آقا مرتضی هاشمی ، حاج رحیم بیرامی ، روحانی شهید حجت الاسلام رضا بیرامی که هنوز معمم نشده بود. نفر پنجم رضا نعمتی. نفر ششم عبدالرحیم اباذری. سایر دوستان غیر میانه ای هستند که دو نفرشان شهید شدند.)

براى اعزام رزمندگان يك قطار بزرگ و مستقل از تبريز به اهواز آماده شده بود. لحظاتى بعد با بدرقه ى مسؤولين، مردم تبريز و دوستان سوار قطار شديم و به سوى جبهه حركت كرديم. در قطار با آقايان طلاب : محمد على كريمى، ابراهيم قارى، رضا بيرامى، رضا نعمتى و احمد زينالى در يك كوپه بودم. گاهى هم به ساير دوستان در کوپه های ديگر سر مى‏زدم. بعضى وقت‏ها هم آن‏ها به كوپه ى ما مى‏آمدند. يك بار هم آقاى سيد منصور فرقانى به نزد ما آمد. سؤالات فقهى و اعتقادى داشت، پرسيد و من جواب دادم. جوانى با صفا و صميمى بود خيلى دلش مى‏خواست با طلاب انس بگيرد. او از بچه‏هاى اطلاعات - عمليات لشكر عاشورا بود که بعدا در عملیات بیت المقدس 2 به شهادت رسید.

عمليات پاسگاه زيد

وقتى به اهواز رسيديم از ايستگاه راه آهن به وسيله ى اتوبوس‏ها و مينى بوس‏ها به مقر و موقعيت لشكر عاشورا منتقل شديم. اين مكان در سمت چپ و كنار جاده ى اهواز - خرمشهر و در فاصله ى 45 كيلومترى خرمشهر قرار داشت. به طورى كه گلوله‏هاى توپ فرانسوى ِصدامى‏ها به نزديكى‏هاى آن اصابت مى‏كرد. منطقه بسيار خاك آلود بود و خاك رس و نرمى داشت. با مختصر حركتى يا وزش بادى، خاك و خاشاك فضاى منطقه  را فرا مى‏گرفت. بچه‏ هاى لشكر عاشورا به شوخى نام آنجا را «موقعيت خاك آباد» گذاشته بودند.

طلاب هركدام در يكى از گردان‏هاى لشكر سازماندهى شدند، بعضى به گردان تخريب ، بعضى به گردان اطلاعات - عمليات رفتند. تعدادى نيز به تصور اين كه گردان امام حسين، يك گردان حماسى و عملياتى است و پيش از ساير گردان‏ها وارد عمل خواهد شد بدانجا پناه بردند. من هم به خاطر اين كه در دوران سربازى با خمپاره 120 م م بيشتر آشنا بودم، تصميم گرفتم براى اين كه آن جا بيش از جاهاى ديگر مى‏توانم مفيد باشم، به گردان خمپاره انداز 120 م م انتقال يابم. به همين خاطراول به تيپ ذوالفقار رفتم. اين تيپ از چند گردان مستقل از جمله گردان‏هاى: تفنگ 106،خمپاره انداز 120 و 80 م م، آر پى جى زن‏ها، كاتوشا، تانک زرهى و... تشكيل شده بود. چون به گردان خمپاره انداز آمدم با فرمانده گردان، برادر حمید (بیرام) شكرى كه از اهالى نقده بود، آشنا شدم.

گردان خمپاره انداز، خود به چند دسته و گروه تقسيم مى‏شد و اين‏ها به نوبت در خط مقدم ودر واقع در خط دوم جبهه حضور مى‏يافتند و بقيه هم به عنوان ذخيره و پشتيبان در موقعيت لشكر به استراحت و تجديد قوا مى‏پرداختند. من به عنوان روحانى (رزمى - تبليغى) در اولين فرصت از موقعيت به خط مقدم منتقل شدم. وقتى به خط رسيدم با بچه‏هاى خمپاره انداز ديدار كرده و به گفتگو نشستم. آن‏ها نيز بالاخره از آمدن يك روحانى به سنگرشان خوشحال شدند. پس از اندكى فهميدم هنوز يكى دو هفته به زمان عمليات باقى است و ما بايد در اين مدت حدود 10 تا 15 سنگر ِ خمپاره براى شب عمليات آماده كنيم. بدين ترتيب كيسه ‏هاى شنى را با خاك پر مى‏كرديم و سرهاى گونى‏ها را بسته و با آن‏ها ديواره ى سنگر می‏ ساختيم.

براى هريك خمپاره تعداد 90-80 كيسه شنى بايد پر مى‏كرديم و آن‏ها را به طرز خاصى دور سنگر خمپاره‏ها كه هركدام در مكان‏هاى تعيين شده در يك رديف و به فاصله‏هاى معين قرار گرفته بودند، مى‏چيديم. كار خيلى سخت و طاقت فرسايى بود. اما بچه‏ها جانانه تلاش مى‏ كردند. من هم مثل ساير همرزمان در اين كار به قدر توانايى كمك مىیكردم.

تير ماه 1363، آن هم در منطقه ى خوزستان، منطقه ى پاسگاه زيد، هوا خيلى داغ و سوزناك بود، شايد گرما به پنجاه درجه بالاى صفر مى‏رسيد. انگار از آسمان آتش مى‏باريد. دوستان براى هر كيسه که پر مى‏كردند، هركدام يكى دو ليوان آب مى‏خوردند. همين طور تلاش رزمندگان به طور شبانه روزى ادامه داشت. برادر شكرى فرمانده گردان، نيروها را زود، زود تعويض مى‏كرد تا خسته نشوند و روحيه هايشان را نبازند. من با همه ى دسته‏ها كه تعويض مى‏شدند، همراهى مى‏كردم و در كنارشان مى‏ماندم. البته گاهى هم به عقب مى‏آمدم و در موقعيت لشكر در گردان‏هاى مختلف به دوستان رزمنده و طلاب سر مى‏زدم. آقايان طلبه: محمد على كريمى، ابراهيم قارى، قربانزاده و احسانى در گردان ابوالفضل (ع) بسر مى‏بردند، برادران طلبه : سيد منصور طهماسبى و داود خيراللهى( شهید در عملیات کربلای5) در اطلاعات و عمليات حضور داشتند. آقایان : رضا بيرامى ( شهید در عملیات کربلا5) و رضا نعمتى در گردان تخريب بودند. بعضى دوستان طلبه مانند آقايان: على قهرمانى، رضا سكوتى، محمد اسدى و علم الهدى ( بعدا شهید شد) در گردان امام حسين حضور داشتند، يك شب رفتم و پيش آن‏ها ماندم. آقايان طلبه: حسن گلپرور، عبداللّه‏ عيسى لو، محمد حسنى، عيسى خدايار، داود دهقان، نيرى جوان( این دو اخیری بعدا شهید شدند) هم در گردان على اصغر بودند. آقاى غلامرضا مشانى (قائمى) هم در تداركات تيپ ذوالفقار بود و اغلب به نيروهاى خط غذا می ‏آورد.

يك روز هم وقتى در موقعيت تيپ ذوالفقار بودم، اطلاع يافتم دوست طلبه عزيزم آقاى محمد تقى واعظى (شهید در عملیات کربلای 5)در دسته تفنگ 106 حضور دارد. خيلى وقت بود نديده بودم. بيدرنگ طرف چادرش رفتم.

وقتى وارد چادر شدم، برادر سيف الدين نيكنامى يكى از سپاهيان  وفرماندهان همشهرى نيز در آنجا بود. هردو خوشحال شدند و استقبال خوبى از من كردند. محمد تقی علاوه بر اين كه در درس حوزوى موفق بود، در جبهه نیز جزو فرماندهان به شمار می آمد. او فرمانده دسته تفنگ 106 م م  و در عين حال خيلى با محبت و متواضع بود. يكى دو ساعت در چادر با هم بوديم. آن دو خيلى اصرار داشتند اين شب را پيش شان بمانم، ولى دوستان در خط منتظر بودند و من بايستى برمى گشتم. خداحافظى كردم و براه افتادم.

همانطورى كه ما در گردان خمپاره انداز به طور مداوم مشغول سنگرسازى بوده و خود را آماده ى شب عمليات مى‏كرديم، بچه‏هاى گردان‏هاى پياده نيز به نوبت به خط مقدم اعزام مى‏شدند و در آنجا به طور مستمر به حفر كانال از چند نقطه به سمت مواضع دشمن، مشغولبودند و جانانه كار می كردند. چنانكه يكى دو بار به نزدشان رفتم و از نزديك شاهد تلاشها و جانفشانی‏هايشان بودم.

 مقدمات عمليات در تمام ابعاد به خوبى و خوشى پيش مى‏رفت. اين عمليات تا چند روز آينده از منطقه ى پاسگاه زيد آغاز مى‏شد و هدف آن تصرف بخش عمده‏اى از شرق بصره و بنادر مهم آن در كنار اروندرود بود. در صورت موفقيت، كار بسيار بزرگ و سرنوشت سازى بود. شب‏ها وقتى از پشت سنگرها به سمت جنوب نگاه مى‏كرديم در آن طرف رودخانه به فاصله ى نسبتا نزديكى چراغ‏هاى شهر بصره به آدم چشمك مى‏زدند.

چند وقت بود روزها به طور مستمر كار می كرديم و  با خيال‏ پیروزی در عملیات و تصرف بصره شب‏ها را به صبح مى‏رسانديم.  

يكى از همشهريان دیگر به نام برادر «انشاء اللّه‏ قاسملو» از بخش تركمانچاى ميانه نیز  در گردان ما حضور داشت، او دانشجو بود و از بسيج دانشجويى اعزام شده بود. با هم ارتباط صميمى داشتيم. به من به عنوان روحانى و طلبه احترام مى‏گذاشت و در ضمن توقعاتى هم  داشت. گاهى می گفت: حاج آقا شما به جاى اين كه قاطى بچه‏ ها بشويد و با آن‏ها كيسه شنى پر كنيد، كار خودت را كه تبليغ و ارشاد آن‏هاست و خيلى هم مهم است انجام بدهيد!! البته وى كاملاً از روى حسن نيت و دلسوزى و خيلى هم مؤدبانه اين انتقاد را با من مطرح می کرد،  اما من  اين حرف‏ها را قبول نداشتم و هرچه قدر هم به خودم تلقين مى‏كردم نمى‏توانستم قبول بكنم. این جوری راحت تر بودم . زیرا در آن فضای آنچنانی وزیر دمای 50 درجه بالای صفر ، عمل کردن بیشتر از سخن گفتن تاثیر داشت. «کونوا دعاتاً للناس بغیر السنتکم.»

حضور طلاب میانه ای درجبهه ها  - بخش نخست + تصاویر

(از راست به چپ، نشسته : نفر دوم آقای حمید شکری ، فرمانده گردان. از راست به چپ ایستاده : نفر دوم آقای انشاالله قاسملو ازترکمنچای، نفر سوم عبدالرحیم اباذری. بقیه همرزمان از شهر نقده وآذر شهر و سرد رودی هستند.)

يكى دو شب به عمليات باقى مانده بود. همه ى كارها و مقدمات انجام و آماده شده بود، فقط منتظر صدور رمز عمليات از جانب ستاد فرماندهى بوديم كه ناگهان مطلع شديم،عمليات لو رفته است. دشمن آب به كانال‏ها رها كرده و همه را پر نموده بود. خبر بسيار تكاندهنده و هولناكى بود. هركس اين خبر را مى‏شنيد مانند كسى كه ناگهان آب سردى بر سرشريخته باشند، مات و مبهوت می ‏ماند. همه غافلگير شده بودند. هيچ كس باور نمیكرد زحمات چند ماهه و طاقت فرساى رزمندگان به اين آسانى و سادگى لو رفته و از هم بپاشد. اينهم امتحان الهى ديگرى بود و چاره‏ اى نداشتيم جز اين كه تسليم مقدرات الهى می شديم.بنابراین عملیات در این منطقه برای همیشه منتفی وخنثی اعلام شد.

سال تحصيلى 64-1363

چند روز در تيپ ذوالفقار بودم آن طورى كه شواهد و قرائن نشان مى‏داد به اين زودی ها از عمليات بعدی خبرى نبود.

عمليات پاسگاه زيد كه خنثى شد تا يك عمليات ديگر برنامه ريزى و به مرحله ى اجرا گذاشته شود، حداقل سه چهار ماه وقت لازم داشت. از طرفى دوستان طلاب برنامه ى امتحانى سال آخر حوزه را نداده بودند و سال تحصيلى جديد هم در پيش بود. مضافا به اين كه در اين مرحله نيز به قدر لازم نزديك به دو ماه بود (26/3/1363 تا 23/5/1363) در منطقه حضور داشتند. بنابراين به هيچ وجه صلاح نبود دوستان طلبه بيش از اين وقت خود را در جبهه در حال انتظار به عمليات كه هنوز وقت و محلش معلوم نبود، سپرى كنند. مسؤوليت دوستان در جبهه بر عهده ى من بود. تلفنى با حاج آقای لطيفى( مدیرمحترم مدرسه) تماس گرفتم. وضعيت را توضيح دادم و كسب تكليف كردم، ایشان نيز تأكيد به بازگشت طلاب نمود، بنابراين هركدام از طلاب در گردان‏هاى خود تسويه كردند و تجهيزات خود را به انبار تحويل دادند، آنان سنگرهاى نظامى را ترك گفتند و به سوى حراست از سنگرهاى فرهنگى روى آوردند.  به طور دسته جمعى به تبريز و مدرسه ى ولى عصر (عج) آمديم. البته تعداد اندكى از طلاب باز به اميد شركت در عمليات بعدی، همچنان در موقعيت باقى ماندند. مراسم امتحانات مدرسه با همكارى طلاب و مسؤولين به خوبى و موفقيت‏آميز برگزار شد و مدرسه آماده ى آغاز سال تحصيلى 64-1363 گرديد.

گفتنی است  طلاب ، اساتید مدرسه ولی عصر(عج) تبریز، تهران و بناب چه در دوره مدیریت اخوان بنابی ها( دامت برکاتهم) وچه در ایام مدیریت حاج آقا لطیفی(کثرالله امثالهم) مجموعا در اغلب عملیات ها در جبهه های جنوب وغرب حضور حماسی داشتند و در این راستا، بیش از 300 طلبه وروحانیِ شهید تقدیم انقلاب اسلامی کردند.

راه همه شان پر رهرو باد.

 

 

کانال تلگرامی صدای میانه اشتراک‌گذاری مستقیم این مطلب در تلگرام

نظر شما

۹۴/۷/۸ ۰۶:۵۳
با تقدیر و تشکر از همه دوستان عزیزی که لطف و محبت کردند و نظر دادند.اما این که گفته شد:« از جبهه خبر رسید بچه ها می خواهند بروند بصره را بگیرند» منظوراین نبود که اعلان عمومی می شد.و یا وقتی در میدان راه آهن اجتماع می کردند وبدرقه می شدند ومراسم برگزار می کردند ، با بوق وکرنا اعلام بکنند که ما می خواهیم برویم شهر بصره را بگیرم! نه بلکه به قدر امکان اصول امنیتی واطلاعاتی را رعایت می کردند. این خبر ها از کانل های ویژه به افراد خاص داده می شد وآنها به نیروهای خاص خبر می دادند. البته طبیعی هم بود که در بین این گونه خبرها بعضی هم اصول را رعایت نمی کردند. همان طوری که ده تا عملیات موفق در جبهه ها انجام می گرفت در این میان یکی هم مثل عملیات پاسگاه زیذ لو می رفت. چنانکه در عملیات فتح خرمشهر با کمترین تلفات بیشترین غنائم واسیر ومهم ترین پیروزی حاصل شد که در بخش دوم به گوشه هائی از آن اشاره خواهد شد.
۹۴/۷/۷ ۱۱:۲۹
با تشکر از خاطر بسیار زیبا و دلنشینی که دوران جنگ تعریف کردید، لو رفتن عملیات که تعجب نداشت وقتی خبرش چند ماه قبل از شروع به تبریز رسده بود توقع داشتید به گوش بعثی ها نرسه!؟ ...
۹۴/۷/۷ ۱۰:۱۴
ما هر چه داریم از شهداست
۹۴/۷/۷ ۰۹:۵۰
((...يكى از همشهريان دیگر به نام برادر «انشاء اللّه‏ قاسملو» از بخش تركمانچاى ميانه نیز در گردان ما حضور داشت)) ------------------------- ایشان یک زمانی رئیس آموزش و پرورش میانه بوده اند.چند سال هست که رئیس گروه تکنولوژی وگروههای آموزشی اداره کل آموزش و پرورش استان هستند.
۹۴/۷/۷ ۰۹:۴۸
ممنون ، از قلم شیوایتان .
۹۴/۷/۷ ۰۹:۲۹
دیدن این جمله : ((يكى دو شب به عمليات باقى مانده بود كه ناگهان مطلع شديم،عمليات لو رفته است.)) بعد از جمله زیر : ((ناگهان از جبهه خبر رسيد، بچه‏ هاى لشكر عاشورا در چند روز آينده برنامه ى حمله دارند)) یعنی چند هفته قبل از عملیات اطلاعات عملیات لو می رفت یا حداقل با اعزام نیرو طی مراسم و با سر و صدا و تبلیغات برای دشمن واضح می شد که عملیاتی در پیش هست و با نفوذ عوامل منافقین و ارتباطاتتشان با بعثی ها دیگر اطلاعاتی برای حفاظت باقی نمی ماند و متاسفانه این نکته یکی از واقعیت های آن زمان هست. در دروس آمادگی دفاعی در بخش حفاظت از اطلاعات به این نکته اشاره می شد که یکزمانی حفاظت کافی از اطلاعات جنگ نمی شده که باعث مسائلی مانند مورد فوق شد و چند سال بعد از شروع جنگ یاد گرفتیم که نباید اطلاعات عملیات را خانواده های رزمندگان و دوستان و آشنایان هم داشته باشند چون عوامل منافقین با تماس با این افراد به راحتی از زمان انجام عملیاتها و محلشان مطلع شده و در اختیار بعثی ها قرار می دادند.
۹۴/۷/۷ ۰۸:۵۰
ممنون زیبا نوشته اید حال و هوای آنروزها تداعی شد
۹۴/۷/۶ ۲۳:۴۸
بسیار زیبا تاریخ نزدیک را ثبت کرده اید. سپاسگزارم جناب اباذری محقق توانمند و عزیز

پیشگیری از کرونا

از برخورد نزدیک با افراد دارای علایم بیماری خودداری نمایید.

اخبار روز