کد خبر: ۴۸۱۶۷
۸۴۰ بازدید
۲ دیدگاه

جهانبینی و زندگیها

۹۴/۷/۸
۱۹:۳۵

                                 آزادی، عامل فساد نیست بلکه آزادی، آشکار کننده ی

فسادهای موجود در یک جامعه است

 و از اینروست که دیکتاتورها از آزادی بیزارند.

 

چیزی که هر لحظه در حال ساخته شدن است، نمی توان از آن یک تعریف کلی ارائه کرد و انسان هر لحظه در حال ساخته شدن است. تاریخ، تاریخ شکل گیری و ظهور بی پایان انسان است. انسان هر لحظه در حال آشکار شدن است و انسان در آگاهی و با آگاهی است که آشکار می شود پس تاریخ، تاریخ آشکار شدن آگاهی انسان است. تاریخ، تاریخ آگاهی است. 

تاریخ هر سرزمینی، راهی ست که مردمانِ آن سرزمین در طولِ زندگیشان برای خود گشوده اند. هر قومی تاریخِ خاصی را در طولِ زمان برای خودش رقم زده است. ما با تاریخ های گوناگونی در طولِ زندگی بشر مواجه هستیم. بر هر تاریخی، دنیایی متفاوت از تاریخِ دیگر حاکم است. با سر آمدن یک تاریخ، دنیایی به پایان رسیده و با آغاز یک تاریخِ جدید در واقع دنیای جدیدی شکل گرفته و زاده می شود. تاریخِ قرون وسطی در واقع تاریخِ یک زندگی است و با پایانِ آن نوع از زندگی و آن عالم است که قرون وسطی به پایان رسیده و بشر زندگی و تاریخِ جدیدی را برای خود آغاز کرده است. پایان تاریخ، پایان زندگی انسان است و چون زندگی انسان ادامه دارد پس تاریخ هنوز پایان نیافته و ادامه دارد. اما هیچ تاریخی، یک تاریخِ ثابت و همیشگی برای همه ی انسانها و نسلها نبوده و نخواهد بود. هر قومی سازنده ی تاریخِ خویش است.

دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، محصول نوع نگاه و اندیشه ی خودِ ماست. برای اینکه دنیایی که در آن زندگی می کنیم، تغییر پیدا کند حتما باید تفکر و اندیشه مان تغییر پیدا کند. تغییر نه از آسمان خواهد آمد و نه از زیر زمین نمایان خواهد شد بلکه سرچشمۀ تغییر در زندگی انسانها، تفکر و اندیشه است.

وقتی تفکر تغییر کند، شکل و طرح نیز تغییر خواهد کرد و اندیشه های نو همواره برای بیانِ خویش به دنبالِ شکل و طرحِ نو می باشند. یک تفکرِ نو و تازه، در دلِ یک طرح و قالبی کهنه  دوام نمی آورد. وقتی تفکر تغییر کند، همه چیز می تواند تغییر کند اما بدون تغییر تفکر، اگر تغییری هم ظاهرا حاصل شود این تغییر یک تغییر و تحول پایدار نخواهد بود بلکه یک تغییر سطحی و گذرا خواهد بود.

هر حرکتِ ماندگاری حتما ریشه در تفکر انسان دارد. در ارتباطِ با تفکر باید بگویم که تفکر، مثلِ ریشه های یک درخت است که به ظاهر دیده نمی شود و در دلِ خاک پنهان است اما همین ریشه ی به ظاهر پنهان، در همه جای درخت حضور دارد! تفکر، در همه ی شخصیتِ ما و در همه جای زندگی ما حضور دارد و می تواند نمایان شود. حرکتِ باطنی و جوهری انسان، در سایه ی تفکر و اندیشه است که حاصل می شود. انسان بواسطه ی تفکر و اندیشه است که می تواند گامی در هستی خویش به جلو بردارد.

عالم کهن، مال انسانهای است که دارای فکر و اندیشه ی کهن و سنتی هستند و عالم مدرن، مال انسانهای است که دارای فکر و اندیشه ی نو و مدرن هستند. هستی، حیات و زندگی هر انسانی، بازتابِ فکر و اندیشه ی خودش می باشد. مرزهای بودنِ هر انسانی در ساحتِ فکر و اندیشه اش معین می شود. نوع نگاه ما به جهانِ هستی و نوع فهمِ ما از زندگی است که عالمی را که در آن بسر می بریم را برای ما رقم زده است. هر عالمی در ادامه ی فکر و اندیشه ی انسانهاست که ساخته شده و نمایان می شود. عالمی که در راستای فکر و اندیشه ی انسان نباشد، انسان در آن عالم موجودی بیگانه است.

انسان موجودی زمینی است و نه آسمانی. به آسمان می توان تماشا کرد اما زمین جای زیستن و زندگی کردن است. ما از آسمان نیامده ایم بلکه در روی زمین به دنیا آمده ایم و در روی زمین زیسته و در روی زمین نیز از دنیا خواهیم رفت.

نگاهِ شرق، آسمانی است و نگاهِ غرب، زمینی. خدایان شرق، آسمانی اند و خدایان غرب، زمینی. الهه های شرق، اکثرا مونث هستند و اغلب خدایان غرب، مذکر! در شرق فرشتگان که با دو بال ترسیم و تصویر می شوند، همه آسمانی اند اما در غرب ( مثلا در یونان باستان ) خدایان در هیبت انسانهای زمینی است که مجسم می شوند. در واقع می توان گفت که تفاوت دو عالم و تفاوت دو نوع زندگی، قبل از هر چیز ریشه در تفاوت دو نوع نگاه و جهان بینی دارد.

فهم و نگاهِ جدید است که می تواند سرآغاز یک دنیای جدید باشد و در این دنیای جدید است که مسائل و خواست های تازه ای می تواند برای انسان موضوعیت یافته و امکانِ تحقق یابد.

تا انسان تغییر نکند، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. تا انسانی جدید زاده نشود، جهانی جدید نیز زاده نخواهد شد. ما قبل از هر چیز باید به تحققِ انسانِ جدید بیندیشیم! انسانِ جدید یعنی اندیشه و نگرش جدید. همین! وقتی یک چهار پا و یا هر حیوان دیگری را با فضاپیما به آسمان و به میان کهکشان ها می فرستند، آن موجود بعد از بازگشت از این سفر علمی، باز همان موجودی است که در آغاز به آسمان فرستاده شده بود. بی هیچ تغییر و تحولی. اما وقتی انسان توانست با تلسکوپ به پهنه ی آسمان و ستارگانِ بی شمارِ آن بنگرد، این تجربه بر سطحِ فهم و نوعِ نگاه انسان نسبت به جهان و زندگی تاثیر گذاشت و می توان گفت که انسانِ قبل از کشفِ تلسکوپ با انسانِ بعد از کشفِ تلسکوپ، دو انسان متفاوت بود.

وقتی فهم و آگاهی ما تغییر کند، نگرش و جهان بینی ما نیز تغییر خواهد کرد.

وقتی فهمِ انسان از جهان و طبیعت و خودش تغییر می کند، جهان و زندگیِ انسان نیز تغییر    می یابد. هر گونه تغییری ریشه در تغییر فهم دارد. انسان در مسیر زندگی اش از موجودی که به دنبالِ یافتنِ حقیقت و تسلیم شدن در برابر آن بود به موجودی که به دنبالِ یافتنِ واقعیت و تصرف و تغییر در آن است، تغییر جهت داده است.

سرآغاز مدرنیته، زایشِ عقلِ مدرن است. عقل مدرن عقلی است پرسشگر، منتقد و شکاک که در همه ی امور به دنبال رسیدنِ به یقینی علمی است.

دوران جدید، با عقل جدید آغاز می شود. به تعبیر آقای دکتر اردکانی این دوران با " عقل انتقادی که عقل متصرف است " آغاز می شود. و این همان عقلی است که به همه چیز صورتِ خواست و اراده ی انسان را می دهد.

در دوران مدرن، مبدأ و آغازگر بشر است، بشری که اکنون تبدیل به اراده ای شده است پرسشگر و سلطه جو. در دیدِ این بشر، همه چیز تبدیل به منبع انرژی شده که می تواند بر آن دست یافته و از آن بهره مند شود.

در دوران کهن، فاصله ای بین انسان و جهان هستی و طبیعت نبود و انسان خودش را جزوی از طبیعت و جهانِ هستی می دانست ( همه ی دغدغه ی انسان نزدیک شدن به حقیقتِ هستی و یکی شدن با آن بود ) اما در دوران مدرن، با شکل گیری و تولد انسان جدید، کم کم انسان به عنوان یک موجود مستقل و فاعل شناسا از طبیعت و جهان هستی فاصله گرفت و جهان و طبیعت تبدیل به موضوعی برای شناسایِ انسان شد.

سنت، مدرنیته و پست مدرن ظاهر جهانی که انسانها در آن زندگی می کنند نمی باشند بلکه اینها باطنِ جهان هستند و یا بهتر است اینگونه بگوئیم که اینها ریشه در باطنِ جهان دارند و باطنِ هر جهانی، تفکرِ حاکم بر آن جهان است. انسانها بواسطه ی تفکرِ گوناگونشان می توانند به جهانهای گوناگون تعلق داشته باشند. هر جهانی که انسان در آن بسر می برد، سایه و صورتِ اندیشه و خواستِ خودِ انسانهاست.

انسان می تواند خود را ویران کند و از نو بسازد! هیچ ساخته ای نمی تواند برای انسان یک ساخته ی ابدی و همیشگی باشد. انسان همواره در حال ساختن و ساخته شدن است. انسان زندانی هیچ پیش ساخته ای نیست. انسان حتی زندانی خودش هم نیست. انسان همواره می تواند بر علیه خودش عصیان کند.

1_ جهان سنتی، جهانی است که در آن یک نیروی غیبی و فرا طبیعی در حال اداره و هدایت همه ی امور جهان می باشد. اما جهان مدرن، جهانی است که در آن از همه چیز راز زدایی شده است و آن نیروی غیبی از آسمان ها به زمین و به میان انسانها فرو آمده است.

2_ در جهان مدرن، تفکر و اراده ی انسان جانشین ماوراءالطبیعه و نیروهای غیبی اش می شود و اگر جهانِ مدرن یک دنیای پیشرفته و رو به جلو است، این پیشرفت و تحولش را مدیون تفکر و اراده ی آزادِ انسانها می باشد.

3_ در جهان بینی سنتی، هرگونه تغییر و تحولی به دور یک نیروی غیبی و اسرار آمیز است که دور می زند اما در جهان بینی مدرن، هر گونه تحول و پیشرفتی به دور اندیشه و خواست خود انسانها ست که دور می زند.

4_ در جهان بینی کهن و سنتی، یک نیروی مرموز و اسرار آمیز که هاله ای از تقدس دور آن را فرا گرفته بود، حاکم بر زندگی انسانها بود و وظیفه ی انسانها این بود که با ترس و احترام تنها به آن بنگرنند و روی خود را به سوی او گردانده و از آن تعریف و ستایش بکنند. برایش نذر و نیاز و قربانی بکنند.

5_ در دنیای کهن و سنتی، جای هیچگونه شک و پرسش و انتقاد برای انسانها وجود نداشت و انسان بنده ای تماشاگر و منفعل بود و حق هیچگونه دخل و تصرف در جهان و زندگی اش را نداشت! چرا که در این جهان کهن و سنتی، همه چیز از قبل و به نحو احسن مشخص و معین شده بود! اما در جهان مدرن، هر انسانی یک نیروی آزاد و آفرینشگر است. هر انسانی، مسئولِ سرنوشتِ فردی و اجتماعی خودش است. در آن دیدگاه، تقدیر انسان در آسمانها رقم می خورد و در این دیدگاه، تقدیر انسان در روی زمین و با دستهای خودش رقم می خورد.

6_ در جهان بینی سنتی، انسان بیشتر یک " تماشاگر " بود اما در جهان بینی مدرن، انسان تبدیل به یک " بازیگر " شده است.

7_ در دنیای کهن، هر چیزی را که می خواهیم بزرگ و ارزشمند بشناسیم، زود آنرا به آسمان و یک جهانِ دیگر نسبت می دهیم اما در دنیای مدرن، هر چیزی را که مهم و با ارزش است آنرا در ارتباطِ با زندگی و این جهان قرار می دهیم.

8_ در جهانِ سنتی، طرح و شکلِ زندگی انسانها از قبل توسط یک نیروی مرموز و نا شناخته ریخته شده است اما در جهان مدرن، انسانها به کمک فکر و اندیشه ی خودشان و بوسیله ی علم، زندگی و جامعه و طبیعت را آنگونه که خودشان دوست دارند می سازند.

9_ جهانِ کهن و سنتی، عرصه ی تقابلِ نور و ظلمت است اما جهانِ مدرن، عرصه ی تقابلِ خواستِ انسانهاست؛ خواستِ اکثریت مردم با خواستِ یک فرد و یا یک گروه خاص.

10_ در جهانِ کهن و سنتی تنها یک منبع معرفتی برای انسانها وجود دارد و وظیفه و تکلیفِ همه ی انسانها، شنیدن و تبیعتِ از آن است. اما در جهان مدرن، منابع گوناگونِ معرفتی برای انسانها وجود دارد و انسانها علاوه بر شنیدن، حق گذینش و انتخاب در میانِ این منابع گوناگونِ معرفتی را دارند. جهان کهن، جهان تک صدای است و جهان مدرن، جهان چند صدای است.

11_ گفتمان حاکم بر جهان سنتی، انسانها را بیشتر به جانب یک حقیقتِ غیبی فرا می خواند اما گفتمان حاکم بر جهان مدرن، انسانها را بیشتر به جانب واقعیتِ عینی فرا می خواند.

12_ نوعِ نگاه در جهانِ سنتی، فرا تاریخی و آسمانی است اما نوعِ نگاه در جهانِ مدرن، تاریخی و زمینی است. در این دیدگاه،  ظهورِ حقیقت برای انسان تاریخی است زیرا که انسان موجودی تاریخی است.

13_ بر فضای دنیای کهن و سنتی، عواملی چون جادو و جنبل و خرافات و ورد خواندن و قربانی کردن حاکم بود اما بر فضای دنیای مدرن، تجربه و آزمایش و تحقیق حاکم است. عقل متافیزیکی، عقلی غیب گواست و عقل مدرن، عقلی واقع بین و محاسبه گر است.

14_ در جهان بینی کهن و سنتی، انسان و زندگی اش بخاطر یک مکان و جای دیگر است اما در جهان بینی مدرن، همه چیز در این جهان بخاطر زندگیِ انسان است.

15_ در جهان کهن و سنتی، از " بندگی " و " تکلیف " صحبت می شود اما در دوران مدرن، از " آزادی " و " حق " صحبت می شود. باید دانست که هر دنیایی، زبانی مخصوص به خودش را دارد. وقتی دنیاها تغییر می کند، زبان و گفتمان نیز تغییر خواهد کرد. اگر در گفتمانِ حاکم بر جهانِ سنتی از بندگی و تکلیف سخن گفته می شود در گفتمان حاکم بر جهانِ مدرن از آزادی و حق سخن گفته می شود.

16_ در دوران کهن و سنتی، انسان به دنبال یک آرمانشهر و بهشت آسمانی است اما در دوران مدرن، بشر به دنبال یک آرمانشهر و بهشت زمینی است.

17_ در جهان بینی کهن و سنتی، هر اتفاقی که در زندگی می افتد، انسانها آنرا به یک نیرو و عاملِ غیبی و نا شناخته ارتباط می دادند( اتفاقی مثل ماه یا خورشید گرفتگی) اما در جهان بینی مدرن، هر اتفاقی که در این جهان می افتد، دارای یک علتِ طبیعی و مادی است. نگرش حاکم بر جهان کهن و سنتی یک نگرش راز آلود است. جهان راز آلود یعنی جهانی که یک نیروی غیبی و فرا طبیعی در حالِ اداره و هدایت آن است. اما در دوران مدرن، تفکر و اراده ی آدمی جانشین نیروهای غیبی و ماوراءالطبیعی شده است.

18_ در جهان بینی کهن و سنتی، انسان و طبیعت( و در کُل جهانِ هستی ) همچون آینه ای تصور می شدند که در آن " حقیقت " آشکار شده و خود را نشان می داد. اما در جهان بینی مدرن، حقیقت در نسبتِ میانِ انسان با طبیعت و جهان هستی است که شکل گرفته و نمایان    می شود.

19_ در جهان بینی کهن و سنتی، این جهانِ هستی و آفرینش بود که به انسان می نگریست و در جهان بینی مدرن، این انسان است که به جهانِ هستی و آفرینش می نگرد. در آن جهان بینی، هستی دارای نگاه بود و به زندگی انسانها هر لحظه از چشمِ هستی نگریسته می شد. و در این جهان بینی، جهانِ هستی تبدیل به تصویر شده است و این تصویر، موضوعِ نگاهِ انسان شده است.

20_ در آن جهان بینی، نیروهای ماوراءالطبیعی به جهان و زندگی انسان شکل و صورت و جهت می داد و در این جهان بینی، انسان با خواست و اراده ی خویش و بوسیله ی عم و آگاهی است که به طبیعت و زندگی خودش، شکل و صورت و جهت می دهد.

 

 

 

 

فرج عزیزی

کانال تلگرامی صدای میانه اشتراک‌گذاری مستقیم این مطلب در تلگرام

نظر شما

۹۴/۷/۹ ۲۱:۱۹
بهره فراوانی بردم از مقاله تان. دستتان درد نکند
۹۴/۷/۹ ۱۹:۲۴
دوست اندیشه ورزم جناب عزیزی از قلم فرسایی منحصر به فردتان چون همیشه لذت بردم در این روزمرگی ها جرقه های تفکر بنیادین غنیمت است پاینده باشید

پیشگیری از کرونا

از برخورد نزدیک با افراد دارای علایم بیماری خودداری نمایید.

اخبار روز